و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

مهر و محبت این خانواده که ذره ذره در دلم قد کشید ، چشم هایم را سپردم به عمل پیوند .

وصل شان کردم به کوچه ی سمت چپ بدنم . همانجا که پای هر زمین خوردن و لغزیدن ، رگ و پی ام را به لرزه می انداخت و مرا با همان گیج و منگی غفلت ، آویزان کلون در خانه شان می کرد . به خیالم که هزار بار هم اگر انگ رفت و آمد به پیشانی ام بخورد باز صاحب منزل ، نمک سفره اش را دریغ نمی کند از مایحتاج یک آدم عاصی و آشفته .

اینطور نگاهم نکن که خودم شکسته بند احوالاتم شده ام ، عمری گذشته از مادرت. نَمی  نشسته به استخوان هایم. اما می بینی که هنوز سفره ی سبز صلوات مان ، گوشه ی خانه پهن است . من تو را از روضه های شب پنجم و ششم محرم دارم . روضه های غربت مدینه ی بانو . همان اشک هایی که پای کرامت آقا و مظلومیت شان صورتم را حرارت می داد و دلم را گرم می کرد . همان وقت هایی که خیلی تر جوان بودم و عاشقیت برای هر کدامشان ، در وجودم راه داشت. نذر کرده بودم اسم آقا توی خانه ام بپیچد، یک حسن بگویم و صدتا ستاره ی بهشتی از بغلش بریزد بیرون . همان شال سبز بچگی هایت را هم از اولین سفر کربلا ، به نیت داشتنت تبرکی آورده بودم و همه ی سوغات روی دوشم شده بود . سنگینی اش را تا آمدنت با خودم کشیدم . سنگینی یک نذر و خواسته ی بی مقدمه را . تا همین حالا که قد کشیده ای و نشسته ام به نوشتن، روزی صدبار پاپیچم شده ای که از روز تولدت بگویم و نیمه ی رمضان هایی که دل توی دلت نبود تا کمکی پدرت ، افطاری ببرید برای ایتام . اولین بار نشاندمت روی زانو ، از بچه های چشم به در منتظری گفتم که دلخوش به شانه های مردانه ی امام بودند ، تا خودت و کودکی هایت را دور از این خاندان نبینی و غریب نمانند در ذهنت . شال امانتی را انداختم دور گردنت و سنگینی یک زندگی آمد روی دوش تو . می دانستم برای درک اندازه اش ، خودم بیشتر از هرکس دیگر مسئول بودم، خودم بیشتر از هرکس دیگری مشتاق بودم که دِیـنم را پیش آقا ، با تربیت تو ادا کنم .

در و دیوار خانه مان که رنگ و بوی هیئت می گرفت ، معصومیت چشم هایت بیشتر می شد . انگار خدا می خواسته با این چشم های همیشه زلال ، طلب مرا به داشتنت متذکر شود . طلب مرا به پاکیزگی یک حیات نو . با مهر همین خانواده .

در تمام این سال ها سعی کردم که یادت بدهم گمشده ای داری و هرچه بزرگ تر می شوی ، باید برای پیدا کردنش تندتر و صاف تر قدم برداری . یادت بدهم، خود گمشده ی خوبت پیش افکار و ابزار مزاحم و بی حواسی های مکرر نیست . اگر دست به دیوار هم شدی و کورمال کورمال خودت را رساندی پای بیرق اهل بـیـت (ع)، قرص و محکم همانجا بایستی و برای رشد درونت پیش خود خوب کامل شان دست دراز کنی . یادت بدهم ، چطور تفاوت نور واحد را از زرق و برق ظلمت آفرین دنیا متوجه شوی و شاخص و اندازه ات چه باشد.

حالا کفش جفت کرده ای برای رفتن . خودم دارم ساکَت را با عشق می بندم و منتظرم حرف های ناتمام مادرانه ام که برای فاش شدن بی قراری می کنند ، ته بکشند و همسفرت شوند . هنوز پشت سر هر قدم برداشتنت ، حدیث کسا می خوانم تا مبادا از مرحمت و کرم شان بی نصیب بمانی و بمانیم. تا مبادا آنجا که رسول خدا(ص) اذن ِ آغوش می دهد به صاحب حوض کوثرش ، دست رد بزند بر سینه ام بابت پرورش تو . تا همیشه روسفیدم جان ِ مادر . نه ؟

دم آخری نگران گرمای هوا و زبان روزه ات شده ام که نکند وسط کار کردن و خدمت به خلق خدا ، کم بیاوری . یواشکی چندتا شیشه خنکی جات ، برایت گذاشته ام و یک کیسه هم بابونه ، که به جای چای، مرهم خستگی و معده ات باشد .

دلم را ریسه بندی کرده ام بابت لحظه های خوشی که داری و شاید دیگر وقتش شده از دور تماشایت کنم ...از دور، مثل آن وقت هایی که در خیال داشتنت غرق می شدم و به چشم هایت که تنهایم نمی گذاشتند خیره می ماندم .

 

+ از سری نامه های بی مقصد.  برای محمّد حسـن م . 

___________________________________________________________

پ.ن ) ماه عسل امشب ، قصه ی چندتا خانواده ی از هم پاشیده بود با غصه ها و رنج های خودشان . کاری ندارم به قضاوت کردنشان و غیره . اما ترس سامان نگرفتن یک زندگی برای همه ی خانواده هایی که آرزوی خوشبختی بچه هایشان را دارند همیشه هست . مثل این چند وقته که آخرین اخبار طلاق و ناکامی آدم ها بیشتر و بیشتر توی خانه ما و احتمالا خیلی خانه های دیگر می پیچد و پدر و مادرها اظهار نگرانی می کنند . ته و توی اینچنین قصه هایی هم ، اتفاقا مثل مهمانان ماه عسل یا ختم می شود به ذهن بیمار و بی اعتماد طرفین ، یا مادیات و حق و حقوق یا محبت و متعلقاتش...

آنچه که این وسط کمرنگ به چشم می آید یا اصلا دیده نمی شود جای خالی تفکر اسلامی ست . تفکر اسلامی ، بست نشستن زن در خانه و قر و فر آمدن برای شوهرش نیست . به روزبودن و حضور پررنگ زیاد از حد هم نیست که گاهی این دو با هم به اشتباه گرفته می شوند و گندش در می آید ...

مهم یادگیری وظایف و نقش متقابلی است که دو نفر مسلمان بر عهده دارند و خدا بر مبنای آن وعده ی کمال و آرامش را در زندگی مشترک شان می دهد . مهم دور افتادن ما ، از همین تفکر اسلامی و زندگی اسلامی است که نمی گذارد با خاطر جمع ، سقف های مشترک ایجاد شوند .

 

چند توصیه ی فشرده +

۹۳/۰۴/۲۲
فــ . الف

نظرات  (۱۳)

۲۴ تیر ۹۳ ، ۰۱:۰۹ پلک افتاده
سلام
طاعات قبول
استادی دارم که پسرش برای مدرک دکتری رفت آمریکا ، اونجا یه دارالقران تاسیس کرد بعد هم با یه دختر ایرانی متولد آمریکا که به دارالقران میومد آشنا شد و باهاش ازدواج کرد . آره بیشتر شبیه قصه ست . الان هم دعوت شده برای هیات علمی دانشگاه امیرکبیر . جالب بدونی مادرش هم تو خونش دارالقرآن داره . ولی هرچی محاسبه می کنم نمی فهمم تو این دوره توی یه شهر کوچیک نه چندان مذهبی چطور یه همچنین شخصی رشد می کنه و به اینجا می رسه ؟ نمی دونم شاید مادر، بند قنداقش را گره زده بود به مشبک های ضریح خاندان کرم!
پاسخ:
( سکوت )
۲۴ تیر ۹۳ ، ۰۱:۲۰ پلک افتاده
پدر محمد عرفان می گفت چند وقته دنبال یه جایی می گشتم بذارمش سر درس قرآن ، بالاخره یه جای خوب پیدا کردم گذاشتمش کلاس قرائت . اگه سختش شد و بهم غر زد هم طوری نیست میخوام پسرم تو یه محیط دینی بزرگ بشه . حالا که محمد داره کلاسشو میره پدر خیلی خوشحاله .
..........................
" مهم دور افتادن ما ، از همین تفکر اسلامی و زندگی اسلامی است"

آفرین ریشه همه مشکلات همینه .
پاسخ:
خدا رو شکر .
پس واسه دختر گل خودتون هم جای مناسبو پیدا کردی دیگه .
۲۴ تیر ۹۳ ، ۰۲:۳۰ بی کـــــرانه
صحبت های دکتر قمشه ایی پیرامون زندگی با رنگ و بوی خدا جالبه،
می گفتند اگر خدا به معنی حقیقی، معبود و محبوبِ طرفین باشه، "عشق" می شه تجلی خدا میانِ این دو، و طرفین نه بخاطرِ هم که بخاطرِ خدا از خطا ها و کم و کاستی ها می گذرند و بال می شوند برای به اوج رساندن هم، و طرفِ مقابل رو جلوه ایی از محبوب اصلی می بینه،
مرد و زن چون یک شود، آن یک تویی/ چون یکها محو شد، آنک تویی
تا من و تو ها همه یک جان شود/ عاقبت مستغرق جانان شود

مولانا



پاسخ:
احسنت .
سلام
بیشتر از پست تو از کامنت اول عموت خوشم اومد :)
البته ذوق و شوقه نسبت به پستت رو که همون روز تو چت نشون دادم.

خدا انشالله به همه بچه شیعه ها توفیق فهم بده. که دور نیفتیم از این تفکر و از این زندگی

خانه ات آباد رفیق! عاقبت بخیر...
پاسخ:
سلام . :)
۲۷ تیر ۹۳ ، ۰۰:۰۱ زائر آسمان ...
فاطمه فاطمه
خدا نکشتد تونا..
جون بشی با این حرف های اوشدل اوشدل
ناز بشه اون محمد حسن هنوز نیومدت..
الهی بگردم دور همچین بچه هیئتی نازی..
اما از الان اگه خوب و خوب و خوب همین مدلی تربیتش کنی و وصلش کنی به فامیلای ما(ائمه ی طاهرین) حاضرم دخترجانمو برای همسری عبد خدا هدیه کنم
موافقی خواهرجان؟!!؟!!؟!؟!؟!؟!
پاسخ:
ها ها ها
بذا ببینم تو خواستگار چندمشی اومممم
۲۷ تیر ۹۳ ، ۰۱:۳۰ فرزند خاک
سلام....
چی بگم!!!!هیچ نگم بهتر است
قبول باشه...
التماس دعا این شبها
یاعلی مددی
۲۷ تیر ۹۳ ، ۲۲:۰۰ زائر آسمان ...
سلام عرض میکنم حضور جناب پلک افتاده
بالاخره گفتم از همین جا صله ی ارحام رو بجا بیارم..
التماس دعا داریم..
ی
ا
ع ل ی
پاسخ:
آی آی فامیل بازی نداریم اینجا ها !
۲۸ تیر ۹۳ ، ۲۲:۴۰ پلک افتاده
علیکم السلام
درود خدا بر شما "زائر آسمان"
انشااله علی (ع) همیشه یاورتون باشه .

البته با عرض پوزش از مدیر محترم وبلاگ ، جواب سلام واجب دیگه.

پاسخ:
بعله :)

 

"ازجرم های شما بیزارم"

تروریست هایی که جان هزاران کودک را می گیرند:

http://fa.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=9825

 

تار و مار داعش +18

کمین گردان های اهل حق عراقی و کشته شدن ده ها داعشی:

http://fa.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=9830

۰۳ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۳۸ سید محمد رضی زاده
قبول باشد طاعات و عبادات
زیارت قبول
پاسخ:
ممنون
۰۶ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۹ زائر آسمان ...
سلام خآنوم
قبول باشه زیارت چشمات عزیـــزمـ
دعا کن حسابی..
ی
ا
ع ل ی
پاسخ:
سلام . :) 
۰۸ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۲۹ دبیر کارگاه
خوشا به سعادت‌تان
برای افطاری




پاسخ:
شکر خدا .
یاد نامه‌هی بی مقصد خودم افتادم توی مجم...بسیار مادرانه بود ...حق.

پاسخ:
بی مقصد..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی