و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

   

                      

 

افطار پای سفره ی تو که ما را با لبخندت سیر کرده بود ، مجلل ترین و گران قیمت ترین میهمانی دنیاست.

آدم نزدیک تو که باشد، دلش نمی خواهد چشم بردارد از تک تک حرکاتت، واکنش ها و کلماتی که می دانند

چطور پدرانه ، باید کنار هم چیده شوند و این خانواده ی بزرگ را با همه ی پراکندگی و اختلافاتش حفظ کنند .

 

دیدار دانشجویی، 25مین روز از ماه خوب خدا

۰۲ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۴۵
فــ . الف

مهر و محبت این خانواده که ذره ذره در دلم قد کشید ، چشم هایم را سپردم به عمل پیوند .

وصل شان کردم به کوچه ی سمت چپ بدنم . همانجا که پای هر زمین خوردن و لغزیدن ، رگ و پی ام را به لرزه می انداخت و مرا با همان گیج و منگی غفلت ، آویزان کلون در خانه شان می کرد . به خیالم که هزار بار هم اگر انگ رفت و آمد به پیشانی ام بخورد باز صاحب منزل ، نمک سفره اش را دریغ نمی کند از مایحتاج یک آدم عاصی و آشفته .

اینطور نگاهم نکن که خودم شکسته بند احوالاتم شده ام ، عمری گذشته از مادرت. نَمی  نشسته به استخوان هایم. اما می بینی که هنوز سفره ی سبز صلوات مان ، گوشه ی خانه پهن است . من تو را از روضه های شب پنجم و ششم محرم دارم . روضه های غربت مدینه ی بانو . همان اشک هایی که پای کرامت آقا و مظلومیت شان صورتم را حرارت می داد و دلم را گرم می کرد . همان وقت هایی که خیلی تر جوان بودم و عاشقیت برای هر کدامشان ، در وجودم راه داشت. نذر کرده بودم اسم آقا توی خانه ام بپیچد، یک حسن بگویم و صدتا ستاره ی بهشتی از بغلش بریزد بیرون . همان شال سبز بچگی هایت را هم از اولین سفر کربلا ، به نیت داشتنت تبرکی آورده بودم و همه ی سوغات روی دوشم شده بود . سنگینی اش را تا آمدنت با خودم کشیدم . سنگینی یک نذر و خواسته ی بی مقدمه را . تا همین حالا که قد کشیده ای و نشسته ام به نوشتن، روزی صدبار پاپیچم شده ای که از روز تولدت بگویم و نیمه ی رمضان هایی که دل توی دلت نبود تا کمکی پدرت ، افطاری ببرید برای ایتام . اولین بار نشاندمت روی زانو ، از بچه های چشم به در منتظری گفتم که دلخوش به شانه های مردانه ی امام بودند ، تا خودت و کودکی هایت را دور از این خاندان نبینی و غریب نمانند در ذهنت . شال امانتی را انداختم دور گردنت و سنگینی یک زندگی آمد روی دوش تو . می دانستم برای درک اندازه اش ، خودم بیشتر از هرکس دیگر مسئول بودم، خودم بیشتر از هرکس دیگری مشتاق بودم که دِیـنم را پیش آقا ، با تربیت تو ادا کنم .

در و دیوار خانه مان که رنگ و بوی هیئت می گرفت ، معصومیت چشم هایت بیشتر می شد . انگار خدا می خواسته با این چشم های همیشه زلال ، طلب مرا به داشتنت متذکر شود . طلب مرا به پاکیزگی یک حیات نو . با مهر همین خانواده .

در تمام این سال ها سعی کردم که یادت بدهم گمشده ای داری و هرچه بزرگ تر می شوی ، باید برای پیدا کردنش تندتر و صاف تر قدم برداری . یادت بدهم، خود گمشده ی خوبت پیش افکار و ابزار مزاحم و بی حواسی های مکرر نیست . اگر دست به دیوار هم شدی و کورمال کورمال خودت را رساندی پای بیرق اهل بـیـت (ع)، قرص و محکم همانجا بایستی و برای رشد درونت پیش خود خوب کامل شان دست دراز کنی . یادت بدهم ، چطور تفاوت نور واحد را از زرق و برق ظلمت آفرین دنیا متوجه شوی و شاخص و اندازه ات چه باشد.

حالا کفش جفت کرده ای برای رفتن . خودم دارم ساکَت را با عشق می بندم و منتظرم حرف های ناتمام مادرانه ام که برای فاش شدن بی قراری می کنند ، ته بکشند و همسفرت شوند . هنوز پشت سر هر قدم برداشتنت ، حدیث کسا می خوانم تا مبادا از مرحمت و کرم شان بی نصیب بمانی و بمانیم. تا مبادا آنجا که رسول خدا(ص) اذن ِ آغوش می دهد به صاحب حوض کوثرش ، دست رد بزند بر سینه ام بابت پرورش تو . تا همیشه روسفیدم جان ِ مادر . نه ؟

دم آخری نگران گرمای هوا و زبان روزه ات شده ام که نکند وسط کار کردن و خدمت به خلق خدا ، کم بیاوری . یواشکی چندتا شیشه خنکی جات ، برایت گذاشته ام و یک کیسه هم بابونه ، که به جای چای، مرهم خستگی و معده ات باشد .

دلم را ریسه بندی کرده ام بابت لحظه های خوشی که داری و شاید دیگر وقتش شده از دور تماشایت کنم ...از دور، مثل آن وقت هایی که در خیال داشتنت غرق می شدم و به چشم هایت که تنهایم نمی گذاشتند خیره می ماندم .

 

+ از سری نامه های بی مقصد.  برای محمّد حسـن م . 

___________________________________________________________

پ.ن ) ماه عسل امشب ، قصه ی چندتا خانواده ی از هم پاشیده بود با غصه ها و رنج های خودشان . کاری ندارم به قضاوت کردنشان و غیره . اما ترس سامان نگرفتن یک زندگی برای همه ی خانواده هایی که آرزوی خوشبختی بچه هایشان را دارند همیشه هست . مثل این چند وقته که آخرین اخبار طلاق و ناکامی آدم ها بیشتر و بیشتر توی خانه ما و احتمالا خیلی خانه های دیگر می پیچد و پدر و مادرها اظهار نگرانی می کنند . ته و توی اینچنین قصه هایی هم ، اتفاقا مثل مهمانان ماه عسل یا ختم می شود به ذهن بیمار و بی اعتماد طرفین ، یا مادیات و حق و حقوق یا محبت و متعلقاتش...

آنچه که این وسط کمرنگ به چشم می آید یا اصلا دیده نمی شود جای خالی تفکر اسلامی ست . تفکر اسلامی ، بست نشستن زن در خانه و قر و فر آمدن برای شوهرش نیست . به روزبودن و حضور پررنگ زیاد از حد هم نیست که گاهی این دو با هم به اشتباه گرفته می شوند و گندش در می آید ...

مهم یادگیری وظایف و نقش متقابلی است که دو نفر مسلمان بر عهده دارند و خدا بر مبنای آن وعده ی کمال و آرامش را در زندگی مشترک شان می دهد . مهم دور افتادن ما ، از همین تفکر اسلامی و زندگی اسلامی است که نمی گذارد با خاطر جمع ، سقف های مشترک ایجاد شوند .

 

چند توصیه ی فشرده +

۱۴ نظر ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۱:۳۳
فــ . الف

بی برو برگرد ترین استغفار  +

۳ نظر ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۱:۲۷
فــ . الف

من یک تیرماهی خسیسم به خرت و پرت هایم . هیچ وقت خدا نمی توانم تصمیم بگیرم باید کدام تکه از وسایل و کاغذپاره ها و خرده ریزه هایم را دور بریزم. هیچ وقت خدا نمی توانم بین آن قسمت از لوازمی که جای اضافی اشغال کرده اند و مایه ی غر زدن اهل خانه وقت اسباب کشی می شوند و هر دفعه به وزن و میزانشان هم افزوده می شود فرق بگذارم و از هم جدایشان کنم. من حتا گاهی که با بدبختی تمام ، راضی می شوم از چیزی دل بکنم، برای خودم تا ته قصه اش را می سازم و مثل فیلم ها ، سطل زباله ای را تصور می کنم که مثلا یک روز بعداز ظهر قبل از رسیدن ماشین شهرداری ، توسط یک نفر دیگر که عادت به بررسی زباله ها دارد و اینطور زندگی می گذراند ، زیر و رو می شود و عزیز دور انداخته ی من به دست او می افتد ، بعد هم لابد می رود آن سر شهر ، یک نقطه ی دور ، می شود متعلق به دختری که کمی هم شیرین می زند و توی یک محله ی آش و لاش ، با مادر و برادر دست بزن دارش زندگی می کند . سرآخر انقدر به آن تکه وسیله ی مسخره عشق می ورزد که برادرش کفری می شود و پرتش می کند از خانه بیرون ، بعد از آن شاید بیفتد دست یک پیرزنی که از قضا او هم خرت و پرت جمع می کند ، شاید هم یک تیرماهی دیوانه ی دیگر که حریص است به هرچه رنگ و بوی خاطره دارد . به هرچه که مهر گذشته خورده روی پیشانی اش و فقط آدمی که می تواند مرض خودآزاری داشته باشد ، دلش می خواهد توی گذشته ای که مثل جادوگرهای طلسم به دست ، آدم را بیهوش می کند ، غرق شود ...

___________________________________________________

پ.ن1 ) ماه اسباب کشی ات دوباره رسیده . ماهی که تو به من جرأت دور ریختن خرت و پرت های اضافه ی زندگی ام را می دهی . دور ریختن هرچه که بین من و تو فاصله می اندازد . نه . تو و من بهتر است . این تویی که همیشه زودتر، با دست های باز ، اشاره ام میکنی به آغوشت که نزدیکت شوم ، ولی من انقدر با انواع دور ریختنی های مزاحم ، جلوی پای خودم را اشغال کرده ام که در هر گام برداشتن ده بار زمین می خورم .

بنده ی شلخته ات را ببخش. در همین ماهی که شفا میدهی به ذهن ها و دل های آشفته .

« و انّ الرّاحل الیک قریـبُ المسافةِ و انّکَ لاتَحتَجِبُ عن خلقِک اِلّا ان تحجُبَهم الاعمالُ دونـک ... »

( و هر که به سوی تو سفر کند راهش بسیار نزدیک. و تو از نظر خلق پنهان نیستی، جز آن که آمال و آرزوهایی که به غیر تو دارند حجاب آنها از شهود جمالت گردیده است )      /دعای ابوحمزه ثمالی/

پ.ن2 ) ما سپر انداختیم ، گر تو کمان می کشی ... !

 

                         

                                                                                                                                                            

۱۰ نظر ۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۲:۱۰
فــ . الف

حال شب امتحانی را دارم که به خواب و بی خیالی طی شده و حالا ، دلواپس فرداست...

الهی ، کأنی بنفسی واقفةٌ بین یدیک ...

باید به تعداد سال هایی که از عمرم گذشته ، کفاره ی واجب بدهم ،

در قضای تمام وقت هایی که در دوست داشتنت خیانت کرده ام ...

فقد جعلتُ الاقرار بالذّنب الیک وسیلتی !

همیشه آخرش سلاح من همین بوده.. کرم تو ! 

___________________________________________________

پ.ن) خیلی که بچه بودم ، فکر می کردم نه یا ده سالگی یعنی انتهای یک عمر .

فکر می کردم آدم ها وقتی بزرگ ِ بزرگ باشند سن شان در همین جا ته می کشد . مثل کودکانی که اندازه ی شمارش شان ، بین یک تا ده خلاصه می شود ، حتا در تخمین دوست داشتن بقیه . 

ذهنم که وسعت بیشتری پیدا کرد ، در سن و سال هم دچار تردید شدم . بعد از آن رسیدن به 18 سالگی مثل یک رویای صورتی دخترانه، برایم پر بود از حس و خیالات بی پایان. حالا از آن روزها آنقدری گذشته که بازگشت به عقب و فکر کردن به آدم دیروزی که بودم مثل یک راه پله ی طولانی ، خسته کننده و نفس گیر شده باشد . حتا خاطرم نیست چقدر لذت همان 18 سالگی را بردم ...

ایستاده ام در آستانه ی جوانی . با قدم هایی که هر سال در این روز مرا به اعداد ِ بیشتر، نزدیک می کنند ...

روز تولدم. دلم ترس کودکی ام را می خواهد در مقابل ته کشیدن عمری که می گذرد .

 

                               

۱۰ نظر ۰۴ تیر ۹۳ ، ۰۲:۳۱
فــ . الف

حالا چند هفته ای می شود که سمت شرقی دانشگاه ، آن گوشه ی در حال ساخت مسجد نداشته مان، شده اید تبرک کننده ی لحظه هایی که به یمن حضور شما ، آرام تر ، متولد می شوند . محتاط تر ، مقرب تر .

در همان شب تشییع تان، که حال پدربزرگ روانه ی شهرستان مان کرد ، همان شبی که دور از لحظه ی آمدنتان ، دلم خوش بود به دستی که بر سر دل همه مان می کشید ، گفتند رئیس دانشگاه هم خواب حضرت مادر(س) را دیده که سفارشش کرده اند به دفن فرزندان گمنامشان ، پای همین مسجد نداشته و نساخته . هرچند عطر و آرزویتان را از معراج شهدای جنوب امسال با خود آورده بودیم و بالاخره با فراز و نشیب های بسیار ، در آغوش زمین ِ تحصیلی دخترانه ی ما جای گرفتید .

می دانید که کم طاقتیم ، فهمیده اید چه دل های بی تاب و قرار جوانی داریم که از وقت آمدنتان ،حلول می کنید در اتفاقات خوش.

دعای کنار شما ، احیای نیمه ی شعبان مان  (همان سحری که شفیع مان شده بودید پیش مولا ) ، قرارهای دوستانه ، سلام های صبح و عصر و حتا توسلات پیش از امتحان ، ما را به دم مسیحایی شما ، امیدوارتر می کند ... شمایی که همیشه زنده اید ، همیشه در رگ های حیات زائرانتان جریان دارید و حواستان هست با این خواهرکان مجاور خود ، چطور تا کنید که یادشان نرود برای داشتنتان نذر و نیاز کرده بودند و بیشتر هم که می گذرد ما را به اعجاز حضورتان مـؤمـن تر می کنید . 

امروز هم ، همین پایین پای مسجد نداشته و نساخته مان ، یعنی سر مزار شما ، خطبه ی عقد خوانده شد . برای دو نفری که خودتان واسطه ی آشنایی شان بودید و نشان دادید چه دل شادتر از ما ، به فکر زندگی هستید . زندگی های نزدیک به خدا .

خدا به مادرانتان عزت و رحمت عطا کند که معلوم نیست کجای این سرزمین ، در آرزوی کامروایی پسرانشان به سر می برند. شاید هم در حسرت این آرزوها ، سر بر خاک نهاده باشند دیگر ...

 

                                 

 __________________________________________________________________________

پ.ن ) با ری حان رفته بودیم در یکی از خیابان های شهر به قصد تــذکـر لـسـانی ، که تبدیل شد به تـذکـر گـلی :)

خودش یک خلع سلاحی بود برای خانم هایی که می خواستند در مقابلمان جبهه بگیرند . 

در جواب سوال و تعجب بعضی ها گفتیم به بهانه ی ماه شعبان است ، به چند نفری هم اینطور که : به خاطر خانم بودنتان، گل بودنتان . آخرش هم لبخند می زدیم و اشاره به پوشش و حجابشان می کردیم.

مثلا فکر کنید که نگهشان می داشتیم ، با طمأنینه و طیب خاطر توضیح می دادیم که ببینید خواهر من ! المرأة ریحانه ! :)

اما دوتا نکته در این باره :

- در همین مدت نه چندان طولانی همیشه چهره ی تک تک کسانی که مورد امر به معروف و نهی از منکر خودم واقع شده اند توی ذهنم باقی مانده . گاهی انقدر به بعضی هایشان _مخصوصا آنها که بدترین واکنش را نشان داده اند_ فکر می کنم که بعدش اگر بخواهم ، نمی توانم فراموش کنم چهره شان را . خداخدا می کنم که یک طوری متوجه اشتباه شان بشوند. شاید اگر دلسوز واقعی بودیم وضع مان بهتر از این میشد...

- بعضا آنها که پوشش بدتری دارند و نیاز حتمی به تذکر ، همراه یک مردند . مرد که نه ، نمی دانم چه می شود اسمش را گذاشت . اما به سبب نکره بودن و احتمالا نامحترمی شان ، از طرف ما که خانم ـیم نمی شود جلو رفت و چیزی گفت . تأسف به حال این همراهی ها ...

۱۲ نظر ۳۰ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۰۱
فــ . الف

چند جلسه ای بحث کلاس، حول اسلامی سازی علوم می چرخید ، استاد نظریات مختلف از آدم های مختلف دست بالا و پایین را مطرح می کرد ، خیلی منتظر شدم ببینم به کجا می رسد ، جلسه ی یکی مانده به آخر ، گریز زدم به بیانات آقا و تاکیدشان بر علوم انسانی . بر خلاف تصورم ، استاد تحویلم گرفت و ناخودآگاه موضوع کشیده شد سمت شخصیت زن و نظریات آقای خامنه ای ( به قول استاد )

سر آخر استاد گفت آقای روحانی هم اخیرا صحبت هایی داشته اند و بد نیست روی آن هم جستجویی کنید . خندیدم و گفتم چه حرف هایی هم ! جواب گرفتم که انتقاد اصولی دارد و همینطوری تیکه نپران . ( گفتم چشم )

گفتم چشم و برای جلسه ی بعد یعنی همین دیروز کلیپ نه چندان کلیپی هم بردم سر کلاس و حداقل به هدف اولیه ام تا حدی رسیدم. (و البته بعد از تماشای دسته جمعی هم جوّ کلاس جالب بود. مخصوصا با حرف های استاد)

دانلودش کنید و ببینید و اگر به دردتان خورد جایی ، استفاده .

چندتا نکته اما / - بر خودم واضح و مبرهن است که ایرادات فنی اش زیاد است ، ایرادات محتوایی هم کم و ناقص البته . ( وقتم خیلی کم بود خب ! )

- این کلیپ هم گزیده ی متنی ست ، هم سخنرانی آقا صوتش . نه دلم می آمد از این بزنم نه آن . شاید اول آدم را گیج کند ، اما یکی دوبار تکرارش کنید حل می شود .

- یک سری نظرات را از برخی آدم ها که آورده ام نه به خاطر شخصش ، که بیشتر موضوع  حرفشان با توجه به ریتم کار برایم مهم بوده . پس قطعا جای کار و تحقیق و جمع آوری نظریات دیگران خیلی بوده و هست.

- انگیزه ی ساختش هم اعتراف می کنم که خود جناب روحانی بوده اند ! اما اگر از قبل زمینه ی مطالعات داشته باشید ، احتمالا چیز کسل کننده یا سطح پایینی به نظرتان بیاید . ( دست پیش )

- سعی کردم حجم دانلود را پایین بیاورم . امیدوارم ناامیدتان نکند لینک پیش رو  !

- نظر و انتقاد هم راجع به کار پذیراییم .

 

   + فایل توصیف شده 

۲۱ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۲۶
فــ . الف

یک سال پـیــرتــرت کردیــم بـابـا !

روزت مبـارکـ ...

دعایمان کن یاری ات دهیم ، یارت باشیـم ، نه بـار ...

    

      

 

  مقام معظم رهبری: امیرالمؤمنین فرمود: اَلا وَ اِنَّکُم لا تَقدِرونَ عَلی ذلِک وَ لکِن اَعینونی

                                                                                        بِوَرَعٍ وَ اجتِهادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سُدادٍ؛

نهج البلاغه ، نامه ی 45
امیرالمؤمنین بعد از آنکه شیوه‌ی زندگی خود را - که با آن‌چنان زهدی زندگی میکند - بیان کرد، فرمود: شما نمیتوانید مثل من رفتار کنید؛ امّا میتوانید به من کمک کنید؛ با چه چیزی؟ با ورع، اجتهاد، عفت و سداد.

۴ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۹
فــ . الف

بخشی از ره آورد من ( نمایشگاه کتاب )

- ضیافت بلا ( استاد میرباقری ، انتشارات کتاب فردا )

- فلسفه ی تاریخ شیعی ( نظریات علامه طباطبایی و سید منیرالدین حسینی )

- من ِ دیگر ما ( اصول تربیت فرزند ، انتشارات جامعة الزهرا ) [ خیلی هم خوب تازه ! ]

- رقعه ی سید حمیدرضا برقعی

- آهسته خوانی ( سیدعلی میرافضلی )

عباس دست طلا ( انتشارات فاتحان ) [ به سفارش حضرت آقا ]

- بیش از چند نفر از مجموعه ی سرداران ( شهید عباس جولایی که همسفر جنوبم بودن و یک هو پیداشون کردم )

- فایل صوتی مباحث استاد میرباقری و تصویری عین صاد + چندتا از کتاب هاشون که در عکس نیست 

- با خنده های امپراتور ِ احسان پور هم بسی خندیدیم ...

__________________________________________________

* آقامون هم در سال مؤکّــد به فرهنگ در نمایشگاه کتاب حضور پیدا نکردند ...

                                                                  مسئولین و ناشران به خود بگیرند لطفا ! 

 

                 

۴ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۳۳
فــ . الف

شبانه روزهای مدیدی گذشته که تو همه ی رغائب من بوده ای ، 

اما من بین خواستن های بی هویت ، ندانسته گـمـ ـت کردم ...

یا من یُـعطـی من لـم یـسئَلـهُ و من لـم یَـعـرفـه

حالا مثل کبوتری که بال زخمی اش را به پنجره ی امید می کوبد ، 

باز مرا در آغوش بگیر ، تـحنُّـنـاً منـه و رحــمـة ...

و وفاداری بیاموز تا جَـلـد ِ نگـاه دوباره ات بمانم ...

خاب الوافدون علی غیرک..خاب الوافدون....

محروم است آنکه بر غیر تو وارد شود ... دنیا مگر قشنگی دیگری هم دارد ؟

۳ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۱۵
فــ . الف