و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

آنقدر نامت را مشق می کنم

تا خطـ ـم خوب شود ...

این روزها ، به تنبیه تمام مسائلی که حساب و کتابشان را بلد نبودم ،

باید با انگشت هایم ، تعداد بودن هایت را بشمارم و زیر لب تکرار کنم تا مبادا یادم برود .

من از کارنامه ی این عاشقی نمی ترسم ،

فقط کمی نمودار منحنی شده ام ...

۳۱ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۵۵
فــ . الف

شرط اول ) اگر میخواهید دربارهى مسئلهى زن راهبرد درست را پیدا کنید و این راهبرد را با اجرائیّات و الزامات اساسى آن همراه کنید و در بلندمدّت پیش بروید و به نتیجه برسید، باید ذهنتان را از تفکّرات غربى در مورد زن تخلیه کنید .

*

جهل و خرافه و هوچی گری) تصوّر از زن در خانه، تصوّر یک موجود درجهى دویى [است] که موظّف به خدمتگزارى به دیگران است؛ این تصوّر  بین خیلىها هست - حالا بعضىها به زبان مىآورند، بهرو مىآورند، بعضىها هم به رو نمىآورند، امّا در دلشان این است - این درست نقطهى مقابل آن چیزى است که اسلام بیان کرده است.

*

فکر اسلامی ) به نظر من مسئلهى اصلى، یعنى یکى از مسائل اصلى، مسئلهى خانه و خانواده است: امنیّت زن در محیط خانواده؛ فرصت زن در محیط خانواده و خانهدارى براى بُروز استعدادها؛ [چیزى] مانع درس خواندن او، مانع مطالعه کردن او، مانع فهمیدن او، مانع نوشتن او نشود - [براى] کسى که اهل این چیزها است - میدان براى این کارها فراهم باشد؛ این اساس قضیّه است.

                                                            ( مقام معظم رهبری / ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ )

  

              

۴ نظر ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۰۴
فــ . الف

- مامان : امام زمان ما رو خیلی دوست داره . به خاطر همین باید حواسمون باشه کارای بد نکنیم که ناراحت بشن...

- امیرعلی: ینی بپــر بپـــر هم دیگه نکنم ؟

________________________________________________

پ.ن) صداش + :)

۱۵ نظر ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۱۰
فــ . الف

بابا ! مادر امشب نماز شبش را نشسته می خونه ؟... / - آره زیـنـبم...

____________________________________________________

بابا ! مگه نگفتی کسی گریه نکنه ؟ ...

____________________________________________________

بابا ! یواش تر بریم ، داداش حسن عقب افتاده توی این تاریکی ...

____________________________________________________

بابا ! به همسایه ها بگو دیگه گله از مادر نکنن ، خدا «عَجِّل وَفاتی» ِ مادرم را مستجاب کرد...

____________________________________________________

بابا ! بگو داداش حسین قرآن بخونه تا دلم آروم شه ...

۹ نظر ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۱۶
فــ . الف

جماعت روضه خوانی هم داریم که کرم اهل بیت و شهدا را با حاجات دنیوی حضار معامله می کنند.. یا می دهند و راست می گویند که کریم اند یا دیگر نه من نه شما راه می اندازند...

رضا و احترام و تواضع هم کشک . بعد مجلس عزا تبدیل می شود به طلب حاجت و محبت و معرفت به اهل بیت جایش را عوض می کند با سطحی خواهی های ما ...

            

_________________________________________

پ.ن ) شهید خلیلی یک دهه هفتادی بود ! همین....        لینک مصاحبه +

۰۹ فروردين ۹۳ ، ۱۱:۴۱
فــ . الف

1) در مورد رزق، تعابیری که در آیات و روایات به چشم می خورد متفاوت است ، رزق واسع داریم و رزق کریم. و خصوصیت رزق همین وسعت و کرامت آن است .

رزق وسیع رزقی است ک تمامی ابعاد و وجود انسان را در برمی گیرد ،رزق ما تنها خوراک و آشامیدن و لباس نیست.

کرامت رزق در این است که تو ذلیل و وابسته نشوی ، پست و گرفتار نشوی ، رزق کریم رزقی است که تو را ذلت نچشاند، عزت بدهد ، رها و فارغ کند . به خاطر همین است که رزق اولیای خدا « من حیث لایحتسب » عطا می شود تا از هر تعلق و وابستگی رها باشد .

فضل زیادتی است، زیادت از نیاز ما ، زیادت از استحقاق ما و زیادت از حتی ظرفیت و گنجایش ما .

پس فضل این همه را در بر می گیرد، فضل از نیاز و استحقاق و ظرفیت . یعنی عنایتی که بیش از همه ی این هاست . بیش از نیاز تو و بیش از استحقاق تو و بیش از حتی ظرفیت و گنجایش تو . 1

 

2) « و ارزقنا من فضلکَ الواسع رزقاً حلالاً طیباً و لاتُحوجنا و لاتُفقرنا إلی أحدٍ سواک »

 ( دعای روز شنبه ی حضرت زهرا سلام الله علیها )

 

3) مادرها مهربان اند ، دلسوز اند ، از فکر نان و لقمه ی جسم و روح فرزندانشان بیرون نمی آیند . بعضی از مادرها ، برای همسایه هایشان هم دعا می کنند ، بعضی از مادرها اگر زخم هم خورده باشند ، اگر عمری خانوادگی ظلم دیده باشند باز از دعایشان در حق دیگران نمی کاهند . بعضی از مادرها انقدر مادرند که هنوز برای روسیاهان، عطر چادر خاکی شان ، عطر مرحمت خدا می دهد حتا اگر...

 

4) بعضی یعنی همه . همه یعنی همه ی دو عالم . یعنی مادری که کاش نگاهش را رزق واسع مان نگه دارد همیشه ، بس که کریم است ...

 

5)  « الهی انت المُنی و فوق المُنی أسئلک أن لاتعذّب محبّـــی و محــب عتـرتی بالنّـار »

    « الهی و سیّدی اسئلک بالّذین اصطفیتهم و ببکاء ولدی فی مفارَقَتی أن تغفِرَ لعصـاة شیــعتــی و شیـعة ذریّـتی »  (صحیفة الزهرا )

خدایا تو آرزو و بالاتر از آرزوها و خواسته های ما هستی . پس به حق کسانی که برگزیدی و به اشک فرزندانم، عصاة و گناهکاران از شیعیانم و شیعیان فرزندانم را ببخش .

آن فوق المُنی ، همان فضل اوست ، زیادتی از عنایت اوست که بیش از استحقاق تو و نیاز تو و حتی ظرفیت و گنجایش توست ... 2

___________________________________________________

پ.ن 1) من فکر می کنم آن فوق المُنی همین فرزندی کردنی است که سهم داشته ایم در ملکوت مناجاتش ...

پ.ن2 ) 1و2 از کتاب دعاهای روزانه ی حضرت زهرا(س) ی استاد صفایی حائری ست/ اگر نخوانده اید عیدی تان باشد که از دست ندهیدش +

پ.ن3 ) بارها رنج را شمرده ام

          اما رنج تو را، فقط پس از تولد تمامی وارثان زمین می توان شمرد.

          رنج تو ، رنج تمامی آن هایی است

          که بایست در گلواره های بلا ، پخته می شدند 

          اما در شعله های حسادت سوختند .

          و اگر مرهم تو نبود که این سوختن را به ساختن برساند

          نمی دانم بر ما چه می گذشت ...   عین صاد

۷ نظر ۲۷ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۱۰
فــ . الف

به صف شده بودیم برای گردان تخریب .

هوای دوکوهه تاریک بود ، تاریک و خنک . نسیمش هم بوی خاک می داد .

همه سر و صدا می کردند و با سوال و جواب هایشان و با غرغرها و خنده های گاه گاه ، نمی گذاشتند منظم

به چشم بیاییم. فرمانده جلو آمد ، یک سردار قدیمی ، با لباس نظامی و جدیت لحن .

سکوت ، به کوتاهی چند دقیقه حکم فرما شد .

حرکت قدم ها آرام بود ، بر عکس ضربان قلب . فرمانده دم می داد ، تمام آن مسیر 6کیلومتری رفت و برگشت را . 

این دل تنگم ، غصه ها دارد .. گوئیا میل کربلا دارد ...

آسمان را یکی آنقدر کش داده بود که زمین به چشم نیاید ، اما من برای خودم در همان زمین هم جایی نمی دیدم..

اولین باری که احساس ترس واقعی کردم . اولین تاریکی ِ عمیقی که مرا در خودش فرو برد . چیزی شبیه مرگ.

یک وحشت عظیم.

.

تحقق بار دومش خیلی به طول نکشید ، از دم غروبی رفته بودیم شلمچه برای وداع . روضه ها که تمام شد

شب بود . نماندم تا بقیه برسند ،  با همان بغض جاری ، خودم را روانه ی مسیر خاموش برگشت کردم ..

روانه شدن همانا و جان دادن در تاریکی ِ دوم همان ... هیچ نوری نبود ، فقط پرچم های یاحسین و یامهدی و...

و آسمانی که باز نگاه مرا در خودش جای نمی داد ... 

______________________________________________________________

پ.ن/ به خیالم جوگیر شده ام . مثل دختران دبیرستانی که فکر می کنند دیگر سیم شان به سیم شهدا وصل است.. با این تفاوت که، هر چه خواستم دلم گیر کند به سیم خاردارها، نتوانستم، عوضش همان اول سفری، چادرم پاره شد.. حالا مثلا ادایش را درمی آورم که دستم نمی رود گرد و خاکش را بشویم ... وگرنه از تنبلی ست .

مثل تنبلی روح که نمی گذارد معصومیت از دست رفته بازگردد ...

 

                                      

 

۱۲ نظر ۱۴ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۲۲
فــ . الف

1) بعد از درب اصلی دانشگاه کذایی، سوار سرویس های دانشکده شدیم . به کمتر قیافه ای توی آن ساعت جمعه ای می آمد کنکور ارشد ِ واقعی بدهند ، یکی گفت بچه ها دوربین هم آوردم واسه عکس ها . یکی دیگرشان زد به بازوی رفیقش و با قهقهه داشت تعریف می کرد کِی قرارشان را گذاشته اند و کادو چی آماده کرده ، بقیه هم که این را شنیدند، افتادند به تب و تاب پرس و جو راجع به هدیه هایشان ...

2) کیف و موبایلم را تحویل داده بودم و قدم زنان مسیر خاکی را می آمدم سمت ورودی سالن، یک خانم خندان ِ هم سن و سال خودم هم داشت می رفت کیف و موبایلش را تحویل بدهد و بعد بیاید سمت ورودی سالن. گوشی دستش بود و بلند بلند با شوهرش حرف می زد ، می گفت خیالت راحت ، امروز اصلا نخوابیده ، احتمالا چند دقیقه ی دیگر خوابش ببرد ، زیرانداز و بطری آبش هم توی جیب داخلی ساکش پیدا می کنی ، بیرون توی آفتاب نمونید اذیت شین . ببخشید دیگه ... ( صدای بلند خنده ) 

3) رسیده بودم جلوی درب دانشکده و چشم هایم را روی لیست شماره های داوطلبی و محل آزمونشان می چرخاندم ، یک خانم خوشحال دیگر هم چندتا برگه ی نوت برداری گرفته بود دستش و کنار من مرورشان می کرد ، برگشتم نگاهش کردم،خنده ام گرفت ، خواستم بگویم بی خیال بابا ! که دو تا بچه ی وروجک با پدرشان رسیدند و دورش را گرفتند ، دختره می گفت مامان ما حواسمون بهت هست ، پسره بال چادر مادرش را توی باد بازی می داد و می گفت مامان ما با بابا میایم پیش تو میشینیم ها ! پدرشان هم خندان تر از آن دو تا، مزه انداختنش گل کرده بود ...

4) کیف و موبایلم را که تحویل گرفتم ، عمو جلوی پله ها منتظرم بود . دسته جمعی با مادربزرگ و مامان و بچه ها از مراسم تشییع جنازه ی یک بنده خدا، آمده بودند دنبال من ! پشت ترافیک که بودیم ، یک پسر با باکس کادوی قرمز و صورتی بزرگ آمد از جلویمان رد شد ، گفتم عه ! دیدید اینو ! داره میره سر قرار! بابا گفت : امروز والنتایمه خب !  پسر همسایه برام تعریف کرد ! مادربزرگ گفت : ولمتای چیه دیگه ؟ بعد همه خندیدیم...

_________________________________________

پ.ن) اولش قرار بود فقط شماره ی 2 را بنویسم ! 

در واقع دلم خواست ، فاصله ی بین روابط آدم ها با یکدیگر با شرح معمولی شان گفته شود.. اینکه چرا گروه اول انقدر زیاد و مباح شده اند.. و گاها برگ برنده ی گروه دوم و سوم دیده نمی شود .. همین که تحصیل مانع فرزندآوری و خانواده نباشد و البته جایگاه و اولویت این دو را نسبت به هم شناخته باشیم جای حرف که نه ، جای فکر و ایمان ، بسیار دارد ...

۱۸ نظر ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۴۳
فــ . الف

جیران ، هفته ای یکی دوبار ، نوبت شیفتش در کوچه ما می شد، غیر از ما و خانه ی روبه رویی که آدم های پولداری بودند ، باقی یا محلش نمی گذاشتند یا بچه هایشان آزارش می دادند ، من هم اوایل از همه چیزش ، حتا دمپایی پلاستیکی های سبز جلوبسته اش، می ترسیدم، تا پدربزرگ حالیم کرد که موجود قابل ترحمی ست و نباید از در خانه راندش . کم کم به بودنش عادت کردم ، منتظر می شدم سر و کله اش پیدا شود و بیاید اول زنگ مان را چندبار بزند ، بعد هی با مشت بکوبد بر در و انقدر این فریضه را تکرار کند تا در باز شود . 

جیران کر و لال بود ، منظورش را با اشاره و صداهای نامفهوم می رساند، معمولا هم چیزی غیر از پول خرد قبول نمی کرد ، تا اینکه با هم دوست شدیم . هر وقت سر ظهر می رسید ، اصرارش می کردم که بنشیند دم در و برایش یک بشقاب غذا می آوردم و آب و بعد هم خودش تقاضای چای می کرد . نمی دانم از تماشای جزء به جزء کارهایش چه لذتی می بردم اما غذایش هم که تمام می شد و می رفت باز از پنجره یا لای در می پاییدمش . سنش بالای چهل سال می خورد ، شاید هم به خاطر سختی های زندگی یا شیرین عقلی که می گفتند دارد و من هیچ وقت نتوانستم در او کشف کنم ، شکسته تر نشان می داد . یک چادر رنگی کهنه هم می پیچید دور کمرش و کشان کشان راه می رفت ، حتا قیافه ی کاسه ای که دستش می گرفت هم یادم مانده . پدربزرگ می گفت هیچ وقت ازدواج نکرده و با برادرش زندگی می کند و هر از گاهی که می آید توی شهر ، این طرف ها هم پیدایش میشود. اما من نمی توانستم زندگی جیران را جایی دیگر تصور کنم . انگار که هربار سر یک وقت معین خلق می شد و زندگی می کرد ، باز پایش را که از کوچه مان بیرون می گذاشت ناپدید می شد و می رفت یک جای ماورایی و من تا آمدن دوباره اش در مرزی بین خیال و وهم ، به حرکاتش فکر می کردم ..

بعدها که از آن خانه رفتیم دیگر هیچ وقت ندیدمش . اما صدای جیرینگ جیرینگ سکه هایش توی گوشم ماند . صدای داد و بیدادهایش پشت در خانه هایی که جوابش را نمی دادند، صدای کشیده شدن دمپایی هایش روی زمین و صورت گردش که وقتی خیره اش می شدم لبخندم می زد ...

زمستان، امسال قوی تر شده.. هم سرمایش زیاد است هم برفی که بر سر بیشتر شهرهای کشور فرو می ریزد. نگران جیران شده ام ، توی این سرما و برف زیاد که حتما کوچه ی قدیمی مان را پر کرده ، چطور می خواهد سر کند؟ وقتی دمپایی های جلو بسته اش خیس شوند انگشت هایش به حتم یخ می زنند و کاش کسی پیدا شود که دوباره چای گرم دستش بدهد . پدربزرگ می گفت خیلی سال می شود که جیران مرده .. بیشتر که فکر می کنم ، همان موقعی این را گفت که ما از آن خانه رفته بودیم و من دلم نخواست باور کنم ، بعد از آن توی ذهنم بچه هایی که هیچ وقت نداشت گذاشته بودندش آسایشگاه سالمندان و بالاخره بازنشست شده بود .

حالا در فاصله ی بیشتر از 500 کیلومتری ِ جایی که او بود ، توی کوچه مان که برف ، رابطه اش را با زمین سردتر کرده، از پنجره ی طبقه ی پنجم ، جیران را می بینم که نشسته روبه روی خانه مان و با دندان هایی که جایشان توی دهانش خالیست  ، یک لبخند پیر ، تحویلم می دهد .. همان لبخند قدیمی ، همان سکه های ده تومانی ، توی کاسه ای که شاید از اول هم نداشت و من خیال می کردم که دستش می گرفته...

 ___________________________________________________________

پ.ن) برف ، پشت برف می آید ، کوچه ها تشدید تنهایی ست ....      سیدعلی میرافضلی

 

                                                     

                                                                      عکس را، بی ربط به متن گرفته ام

۲۷ نظر ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۰
فــ . الف