و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

توی خانه ، تصمیم گرفته اند دو روز آخر هفته را هرچه فیلم از اولین تاریخ دوربین دار شدن خانوادگی مان گرفته ایم ، دور هم تماشا کنیم . یک توفیق اجباری . اگر یک نفرمان هم نباشد امیرعلی به حسابش خواهد رسید . باید چند ساعت همه بنشینیم و بخندیم و قهر و آشتی ها یادمان بیاید و گاها قیافه ی هم را مسخره کنیم حتا . دل درد گرفته ام از این همه دیروز .. من که آدم امروز و فردا نبودم .. من را خودم باید به زور از توی گذشته می کشیدم بیرون . بعد دوباره که رها می شدم ، تا به خودم می آمدم غرق در خیال و توهم ، گیج و منگ و آواره به این سو و آن سو ، در احتیاج ِ یک ذره واقعیت، دست و پا می زدم  .

رگ های مغزم سرما خورده اند . مثل کیپ شدن بینی ، راه ورود و خروج اکسیژنش مسدود است!

هم اکنون نیازمند یک احساس رئال هستیم !

______________________________________________

پ.ن/ ما را می‌گردند

می‌گویند همراه خود چه دارید؟

ما فقط 
رویاهایمان را با خود آورده‌ایم.
پنهان نمی‌کنیم
چمدان‌های ما سنگین است،
اما فقط
رویاهایمان را با خود آورده‌ایم.

سید علی صالحی

 

۱۱ نظر ۱۱ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۰
فــ . الف

دلم می خواهد سلول شوم ، یک سلول ریز و قابل انتقال . 

یک سلول توی مغز مریم ، همکلاسی شبه کامپیوترمان که همه چیز، حتا تاریخ غیبت های دوستانش را هم دقیق حفظ است اما کلمات همیشه توی مغزش جیغ می کشند و همدیگر را هل می دهند و همه ی تلاش ها و پا به زمین کوبیدن هایش بیهوده است چون انگار زبانش سفت و محکم چسبیده به جداره ی لب ها و نمی تواند بریزدشان بیرون . یک سلول شوم و بروم یک گوشه توی مغزش بنشینم و سیستم استرس غیرعادی اش را تماشا کنم و برداشتش از آدم ها را از نزدیک حس کنم .

یک سلول شوم و حمله کنم سمت مویرگ های قلب آدمی که نمی تواند بیشتر از چند ساعت زنده بماند . و با سلول های دیگر ، مقاومت و خستگی اش را بسنجیم و بالا پایین بپریم و همان جا ، به سلول های مرده تبدیل شویم .

دلم می خواهد یک سلول شوم و آنقدر ریز باشم که دیده نشود ، بعد راه پیدا کنم درون بدن نحیف یک مورچه . یک مورچه که دست بر قضا خانه اش زیر خاک های قبرستان است . مورچه را تماشا کنم که چطور از باقی مانده ی اجساد بالا می رود و احتمالا تغذیه می کند ..

یک سلول شوم لای چوب  ، لای چوب ِ پنجره ی چوبی . "دیشب از پنجره شنیدم او قصد دارد که خودکشی بکند! "

یک سلول شوم و بین بافت های کاغذی که قرار است زیر دست تو سیاه شود نفس بکشم .

یک سلول توی چشم هایی که طعم نگاتیو سوخته می دهد ...

یک سلول که تنهایی کاری نمی تواند بکند .. به اجتماع سلولی بپیوندم .

به گلبول های قرمز خون که با هیجان جاری اند ..

بعد زخمی که شدم ، تو گلبول سفیدم باشی .

خودی نشان بدهی . قدرت دفاعی ات را رو کنی . می فهمی چه می گویم ؟

۲۶ دی ۹۲ ، ۱۵:۳۹
فــ . الف

            

وقتی خیلی بچه تر بودم ، رمانی خواندم که اسمش انگار رویای سپید بود ، یا یک چیزی توی این مایه ها...

اما اولین داستان عاشقانه ای بود که دست گرفتم . 

همان موقع که بچه ها می گفتند پشت حیاط مدرسه جن ها رفت و آمد دارند و از طرف زن سرایدار هم 

شهادت می دادند ، همان موقع که خودمان هم باورمان شده بود اما یواشکی می رفتیم پشت حیاط و 

بغل پنجره های نمازخانه، صدای ترسناک درمی آوردیم تا بقیه بترسند و جیغ بکشند و ما کیف کنیم و بخندیم..

همان موقع که سریال خط قرمز می دیدیم ، پسرهای محله بعداز ظهرها با دوچرخه شان توی کوچه مان

گشت می زدند و هنوز مزاحم تلفنی خانگی داشتیم که زنگ بزند و فوت کند یا حتا به مامان ِ آدم هم بگوید

بیا با هم دوست شویم ... همان موقع که من عاشق تئاتر بودم و با بچه ها خودمان را به هر شکلی در می آوردیم

تا نمایش اجرا کنیم . همان موقع که تابستان هایش ، پر از اوقات فراغت بود و کانون پرورشی فکری محل که 

نه فکر داشت نه برنامه ، پاتوقمان بود و هم تئاتر بازی می کردیم ، هم گروه سرود ناحیه بودیم ، هم من مجری

می شدم ، هم اردو می رفتیم ... هم بسکت می زدیم ، هم ...

همان موقع که من هنوز نقاشی می کشیدم ، با عشق نقاشی می کشیدم و روی هر چیز درپیتی

ابتکار خرج میکردم.. و غصه ام می شد که بابا نمی گذارد هنرستان بخوانم ...

همان موقع که چندتا خانواده دور هم جمع می شدیم و سرخوشانه به سفر می رفتیم ...

که هنوز رابطه ها خیلی گرم بود..

همان موقع که جمله های عاشقانه ی رمان ها را حفظ می کردم ، که خواندن آن رویای سپید خیلی

بهم چسبیده بود ، اما یادم نمی آید چرا . و اصلا شخصیت مقابل آن دخترک دندانساز کجای قصه

قرار می گرفت و آخرش چه به سرشان آمد..

بعضی وقت ها در خواب و بیداری هایی که قرار است شلّه قلم کار ِ ذهنم از لحظه ی تولد تا الان هم بخورد

و خودآگاه و ناخودآگاه را با هم قاطی کند ، دختر ِ آن داستان را می بینم که ایستاده رو به پنجره و

می گوید " روزگاری آنقدر باورت داشتم که اگر می گفتی ماه سیاه است ، می گفتم ماه سیاه است ،

چرا که باور من چشمان تو بود ... " بعد با هم بغض می کنند ، شاید هم من با آنها . من ِ آن چند سال پیش .

باز یکی شان به آن یکی می گوید " دست های تو زیباترین پلی ست که از عشق بسته می شود و

دست های من محتاج ترین عابری که از این پل می گذرد .. "

حالا چه فرقی می کند که این جمله ها را کدامشان بگوید ؟ احتمالا سال هاست در کنار هم به خوبی و خوشی

توی قفسه ی کتابخانه ای زندگی می کنند و رویایشان چرک نشده ... مثل همه ی قصه هایی که مادربزرگ

برایم تعریف می کرد و هیچ ناشر و انیمیشن سازی دستش به آنها نرسید تا گند بزند به دوست داشتنی بودنشان . 

امیرعلی هم یک کتاب دارد که اسمش پیلی ِ فلان فلان شده است . باید روزی دوازده بار برایش بخوانیم تا

راضی شود . هنوز حرف زدن را درست بلد نیست و نمی تواند وسط قصه هی سوال کند و آدم بزرگ ها را عصبی .

هنوز مثل آن موقع ِ من نشده که می خوابیدم توی دامن مادربزرگ و آنقدر قصه گفتنش را با سوال هایم

کش می دادم تا چشم هایش خمار می شد و خوابش می برد ، من هم چشم هایم را می بستم و خودم با

شخصیت ها بازی می کردم ...

همان موقع که زندگی ، باورپذیرتر بود . عشق می خزید توی لباس قصه و آدم به پایان خوشش امید داشت ..

همان موقع که توی بغل مادربزرگ جا می شدیم ، قصه هایش را یادش نرفته بود .

دنیا هنوز یک عالمه شاهزاده خانم داشت که طلسم شان را پسر فقیر و زحمت کشی می شکست ...

همان موقع که هنوز می شد در عالم نوجوانی به عشق های الکی اعتماد کرد ... اعتماد ِ الکی .

____________________________________

عنوان از بانو مژگان عباسلو 

 

                                            

۴۶ نظر ۰۸ دی ۹۲ ، ۱۴:۰۱
فــ . الف

مثل بچه ای که از ترس تنها ماندن و جدایی ، چادر مادرش را موقع بیرون رفتن، یک گوشه ای پنهان می کند 

همینطور ، دارم بهانه ی عزای رو به اتمام ارباب را می گیرم ...

همین مشکی تن هم تا آخر صفر نگه می داریم تا کم کم گذر شبانه روزش را باور کنیم ،

بعد هی بپرسیم کو ؟ کجاست ؟ هی پا به زمین بکوبیم ،

این ور و آن ور زندگی را بگردیم تا شاید یک گوشه ای آثاری مانده باشد ، دلمان را خوش کنیم به هنوز بودنش..

امروز آقا ، نماز که می خواند ، با هر ذکرش ، در خودم بیشتر هم می خوردم ، مثل آب جوشی که نبات

در آن حل می کنند؛ بعد که ایستادند به صحبت و گفتند به باقی بچه هیئتی هایتان سلام برسانید ، 

بعد که خسته نباشید گفتند ، بعد که خداحافظی کردند و رفتند ، انگار تازه به رویم آورده باشند که تمام شد .

برو سراغ زندگی مکدر قبلی . برو تا سال بعد..

هی عجز و لابه کن که هرچه خواهی بگیر اما هیئت و محرمتو نگیر...

_______________________________________________________

پ.ن1 ) و أشهـد أنّـی و بِایـابِـکُم مُوقـنٌ بشَـرایِعِ دینـى وخواتیـمِ عَمَـلى وَ قَـلبى لِـقَلـبِکُم سِلـمٌ

 بگذار در همین خیال باشم که تو را دوست دارم ....                (زیارت اربعین)

پ.ن2) گفتی رقیه ... گفت نمی آیم عمه جان ! در شام ماند و ...

پ.ن3) شال عزام را که پنج سال رفیق و همراهم شده بود ، امروز در بیت گم کردم ! جای خالیش درد دارد!

پ.ن4) یکی این میل بافتنی رو از دستم بگیره که من درس بخونم ! :)

۱۰ نظر ۰۲ دی ۹۲ ، ۲۳:۵۶
فــ . الف

هر سـال به تعداد آدم هایی که باید مقابلشان احساس کوچکی کنم و با عجز التماس دعا بگویم

اضافه می شود ...  هر سال آدم هایی که زائرت می شوند و می آیند برای خداحافظی، بیشتر می شوند انگار..

و تو هنوز مرا نخوانده ای کربلا ! باز باید چشم روشنی بگویمت ! کاروان های تازه در راه است تا هروله کنان

اربعینت را ببینند...  عاشقانی بس سزاوارتر از من ... 

___________________________________________

+ تو دلم ی دریاست ، که همینجور موج ِ بغض میده بالا ... گاهی انقد بالا که از چشمام سرازیر میشه...

  +

 

                       

۱۶ نظر ۲۳ آذر ۹۲ ، ۱۹:۲۷
فــ . الف

پاییز دیوانه است ، از قدیم هم گفته اند که به دیوانه حرج نیست ، الان آفتاب باشد ، معلوم نیست دو دقیقه بعدش

ابرها از کجا پیدایشان می شود که مهمانی می گیرند در آسمان و سایه می اندازند روی زمین ..

به یک اشاره ای باران می بارد ، سوز سرمایش تا ریشه ی استخوان را می سوزاند و گاهی چنان لرزی به 

زانوها می اندازد که آدم شصت سالگی اش را از نزدیک حس کند ، پاییز آدم را پیر می کند از بس بلاتکلیف است...

حکمی برای همین دار و درخت هم تاب هوای متغیرش را ندارند ، رنگ شان می پرد از این بی قراری که هرسال 

دچارش می شوند و تن به خرد شدن زیر پای عابران می دهند ...

مثل طفل تازه از شیر گرفته ای می ماند که خودش را به زمین می کوبد و بهانه می گیرد ، یک بار آرام می شود ،

یک بار ضعف می کند و دوباره های و هوی از سر گرفتن ...

پاییز دیوانه است .. سنگ توی چاه احساس آدم می اندازد ، آدم را اسیر خودش می کند ،

آدمی که پاییزی شد حرجی بر او نیست ، دو دقیقه آفتابی ست ، دو دقیقه بارانی ...

 

                     

۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۶
فــ . الف

همین که سر کلاس ترجمه ، با آن لهجه ی عربی-فارسی اش شروع می کند به مقتل خوانی ، بعد خیلی جدی و

سر به زیر دستمال پارچه ای پیرمردی اش را در می آورد و گوشه ی چشم های زلالش را پاک می کند ،

آدم دلش هزار راه می رود تا به کربلا برسد و نرسیده و بغض قورت داده بر میگردد سر جای خودش ..

جامعه شناسی دین ، تصوف ، یهود مسیحیت، بودا و خاور دور ، عرفان اسلامی و غیر اسلامی و سرگیجه و منگی

و پریشانی و کنکور ارشد ! دوباره دو راهی حوزه و دانشگاه ! دوباره دفترچه ی کذایی و صندلی هایی که فقط منتظر

ما مانده اند انگار ! ته دیگ دوران دانشجویی و ترس از اتمامش ! 

لطفا یکی دوباره پیدایش بشود و دست و رو نشسته از عاقبت رشته ام بپرسد ! بعد من این بار به جای لبخند

کج و گذرا یک مشت لیست کتاب و استاد بگذارم جلویش و مثلا بگویم عاقبتش این است که حسرت بخورم

چرا سر کلاس معارف شیعه انسان 250 ساله درس نمی دهند ؟! یا سیره ی ائمه ی شهید مطهری را ؟

اصلا چرا حاج آقا میرباقری به جای این آقای نچسب ِ حرص در بیار ، استاد این درس مان نیست ؟

چرا سر جامعه شناسی دین روش نقد عین صاد نمی خوانیم ؟

چرا با استاد کلام که مرا عاشق کلام کرد دیگر درس ارائه نمی شود ؟!

چرا سر فرق اسلامی نمی شود شب های پیشاور را بلند بلند خواند ؟

چرا متون عرفانی مان نهج البلاغه  و صحیفه سجادیه نیست ؟...

چرا در دانشگاه استاد اخلاق ِ واقعی نداریم ؟ چرا دو واحد عمومی ولایت فقیه هم ارائه نمی دهند که

آدم ها در سطحی ترین شبهات باقی نمانند ؟ چرا تنظیم خانواده هست اما علم نگه داری خانواده و شخصیت نه ؟ 

چرا از این استادهایی که دو خط در میان اخلاص تزریق می کنند و بعد هم می زنند به در ِ روضه خوانی و آدم را

هزار بار می برند تا نیمه راه کربلا و نرسیده برمی گردانند انقدر کم داریم ؟...

چرا همه چیز انقدر کوچک و کم و تنگ شده ؟ آخ زندگی ! من دلم دو قطره بیشتر از خوبی ات می خواهد !

۱۴ نظر ۱۴ آذر ۹۲ ، ۱۹:۰۶
فــ . الف

زخم بر می دارد ، مثل صفحه ی گوشی که بعد از مدتی خش دار می شود ، جداره های گلو هم انگار بر اثر بغض اینطور می شود .. نمی شود هرنوع کلمه ای را ادا کرد تا مثل نمک روی زخم بدترش کند ، آنجا که در دعای کمیل هی با کلمه ها روضه می خواند:  معتذراً نادماً منکسراً مستقیلاً مستغفراً ... این ها ، از آن کلمات است . منکسرا، یعنی یک از پای افتاده ی دست خالی که احساسش لای در گیر کرده است ، یعنی ظرف سفالی عتیقه ای که باد با همدستی پرده ی حریر از پنجره ی نیمه باز ، پرتش کرده پایین و به تکه های شکسته شده اش هم کسی اهمیت نداده ، برف و باران گرفته ، پاییز و زمستان آمده و رفته ، خاکی و گلی مانده همان جا ، بی رنگ ، بی رو ، بی حتا نشانه ای از عتیقگی ...

انکسار ، چاقو نیست که برش بزند به روح ، پتک و چکش نیست که با یک ضربه خُرد و خمیر کند ..

مثل فوت کردن قاصدکی است که صاف هُلش می دهی سمت دیوار ، بعد صدای له شدنش را ، جیغش را            نمی فهمی . آن هم آرام و تلوتلو خوران می افتد پایین ، از حال می رود ، هرچه هم دوباره راهی اش کنی ، رمقی ندارد برای حرکت ، ناچار تکه تکه اش می کنی که بی چیز شود ، یکی یکی دارایی اش را می کَنی از وجودش .

دعای کمیل را برای همین خیلی دوست دارم که آدم را مثل اسپند روی آتش ، با اضطراب می سوزاند ،                   بعد می رسد به منکسراً ، گلو را چنگ می زند ، زخم عمیق می شود .

دوباره با عجز می گوید : "یا رب ارحم ضعف بدنی" یعنی خودت ببین که " ألآن انکسر ظَهری " شده ام !                      پدر ِ لحظه های آشفته ام در آمده ، لرز به زانوهایم افتاده . جسمم از این همه درد به خود می پیچد . حالا وقتش رسیده که خودت رحمم کنی . رحمتم کنی .

مثل گنجشکی که در باران و سرما اسیر شده ، مرا لای دست های گرمت بگیر !

______________________________________________________________

پ.ن1 ) مادرها وقتی زعفران را در هاون می کوبند ، حواسشان هست که ضربه ها مداوم باشد اما آرام ، ریز باشد اما زیاد تا به هدف برسند ، خوب که له بشود ، بهتر رنگ و عطر می دهد ، برای زعفران خیلی ارزش قائل اند که یک وقت از دور و بر نریزد بیرون ، اما اگر زحمتش را کشیدند و دیدند نه رنگ درست حسابی داشت نه عطر و طعم ، دلشان می گیرد ، می گذارندش کنار ، می گویند تقلبی بود . دروغ بود .

لِه می شویم ، خُردمان می کند تا به جایی برسیم ، اما گاهی عصاره مان دلش را راضی نمی کند .. خدا !

پ.ن2 ) همه ی غصه ی یعقوب از این بود که کاش / بادها عطر که دادند ، خبر هم بدهند ...      حامد عسگری

پ.ن3 ) من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟ جمله های خبری ، قید مکان می خواهند !  غ طریقی

آدم هایی که در حسرت کربلا می سوزند ، یک جور خاصی به پیاده روی اربعین هم فکر می کنند . نه ؟

 

۱۷ نظر ۰۶ آذر ۹۲ ، ۱۵:۰۰
فــ . الف

1 ) " بنده همچنان که گفتم خوشبین نیستم؛ من فکر نمیکنم از این مذاکرات آن نتیجه‌اى را که ملّت ایران انتظار دارد، به‌دست بیاید، لکن تجربه‌اى است و پشتوانه‌ى تجربى ملّت ایران را افزایش خواهد داد و تقویت خواهد کرد؛ ایرادى ندارد امّا لازم است ملّت بیدار باشد. ما از مسئولین خودمان که دارند در جبهه‌ى دیپلماسى فعّالیّت میکنند، کار میکنند، قرص و محکم حمایت میکنیم، امّا ملّت باید بیدار باشد، بداند چه اتّفاقى دارد مى‌افتد [تا] بعضى از تبلیغاتچى‌هاى مواجب‌بگیر دشمن و بعضى از تبلیغاتچى‌هاى بى‌مزد و مواجب - از روى ساده‌لوحى - نتوانند افکار عمومى را گمراه کنند.. "  ۱۳۹۲/۸/۱۲

 

2) " آنجایى کشورها ضربه میخورند، شکست میخورند که مردمشان در صحنه نباشند یا وحدت عمل نداشته باشند. " الزامات اخلاقى، یعنى ما در درون خودمان اخلاقیّات نیکوى اسلامى را پرورش بدهیم؛ از جمله‌ى این اخلاقیّات صبر است، از جمله‌ى این اخلاقیّات گذشت است، از جمله‌ى این اخلاقیّات حلم و ظرفیّت داشتن و جنبه داشتن است، "   ۱۳۹۲/۰۸/۲۹

 

3) " در کشور ترور اتفاق مى‌افتد؛ شهید على‌محمدى، شهید شهریارى، شهید رضائى‌نژاد را ترور میکنند. خب، این یک کار تروریستى است. یک جا اگر چنانچه توپخانه‌ى دشمن کار کند، معنایش این نیست که دشمن با اینجاى بالخصوص کار دارد؛ این معنایش این است که این یک حرکتى است که دشمن دارد اینجا انجام میدهد، احتمالاً براى اینکه شما حواستان به اینجا منعطف شود، او به یک جاى دیگر حمله کند - به قول خودشان حرکتهاى پشتیبانى، که این در واقع حیله است - یا براى این است که رزمنده‌ى ما را در اینجا تضعیف کند تا مثلاً بتواند یک حمله‌ى سراسرى انجام دهد. وقتى با این چشم نگاه میکنید، معلوم میشود که دشمن به دنبال کوبیدن حرکت علمى در کشور است؛ یعنى یکى از حلقه‌هاى توطئه‌ى دشمن این است. چند تا حلقه‌ى به‌هم‌پیوسته وجود دارد؛ مثلاً حلقه‌هاى تحریم اقتصادى، ترویج ابتذال، ترویج مواد مخدر، کارهاى امنیتى، ایجاد تزلزل در مبانى و مسائل اعتقادى؛ چه اعتقاد به اسلام، چه اعتقاد به انقلاب. اینها حلقه‌هاى گوناگونِ به‌هم‌پیوسته است؛ یکى از این حلقه‌ها هم - که مکمل این زنجیره است - کوبیدن حرکت علمى در کشور، با ترساندن دانشمند ما، با حذف دانشمند ماست. "  1390/5/15

 

۰۶ آذر ۹۲ ، ۱۰:۴۷
فــ . الف