و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

می شود در یک سینما تنهای تنها نشست ، می شود با دو سه تا رفیق در آن فضای بزرگ ،

اما فیلمی دید که روح را تازه کند ، فیلمی که محتوا داشته باشد ، بدون هوچی گری ،

اتفاقا حقیقت جامعه هم باشد اما نه از آن حقیقت های عریانی که حال آدم را با سیاهی اش بهم می زند ...

لطفا شما هم تنهای تنهای تنها را ببینید .. !

                 

            

   

۱۲ نظر ۲۹ آبان ۹۲ ، ۲۲:۵۶
فــ . الف

یکی که ناظر خیمه های سوخته و دل های سوخته تر بوده ،

یکی که شاهد خمیدگی کمر پدر و شهادت خانواده می شده ،

یکی که در آن بلوای عزتمند ، در آن شور ولایی و غیرت الهی ، رسالت پیام آوری عاشورا را به عهده گرفته

و بینی یزیدیان را به خاک مالیده ، پس از اسارت چه می توانسته در محراب سجده های طولانی اش راه بدهد ؟

چه آشوبی به پا می شده وقتی سر بر تربت کربلاء می نهاده و با یادآوری محاسن به خاک و خون آغشته ی پدر

دائم البکاء بوده است ؟ آیا شد که یک بار آب را بدون بغض بنوشید ؟ شد که تاب دیدن قربانی داشته باشید ؟

شد که به نماز بایستید و بدن مبارکتان به لرزه نیافتد ؟

آقای ادعیه ی عاشقانه ی صحیفه !

۲۶ آبان ۹۲ ، ۲۱:۴۴
فــ . الف

من سردم بود ، تو چادر گلدار مشکی ات را خیمه کرده بودی دور تنم ، بوی اسپند از لای شانه ی زنجیرزن ها تاب خورد و هجوم آورد سمت مشام ما و ما را کشاند تا دم در مسجد . قسمت زنانه حسابی شلوغ شده بود ، یک چشمم به قدم های تو بود که خودم را هماهنگ با آن ها حرکت دهم و یک چشمم به دست راستت که از زیر چادر سفت چسبانده بودی روی سینه . مهتاب تا مرا کنار تو دید دوید جلو و مرا دنبال خودش کشاند تا برویم لبه ی ایوان ، هیئت را تماشا کنیم . گفتم : مامان ! زود برمی گردیم ! بگذار بروم !

تو نگاهت را کج کردی پایین و یک طوری که انگار می خواستم بروم آن طرف خیابان چیزی بخرم ، انگشت های کوچکم را فشار دادی ، مهتاب شروع کرد به زبان ریختن و تو که معلوم بود حوصله ات سر رفته دستم را رها کردی . چقدر از دور ، بلند و کشیده به نظر می آمدی ، مثل قصه پری دریا که دلش می خواست تا آسمان قد بکشد و ابرها سفره ی عقدش بشوند .

*** 

صدای نوحه از بس با حرف زدن زن ها قاطی شده بود نمی فهمیدم کبلایی روضه ی کی را می خواهد بخواند ، از آن بالا همه ی مردها کوتاه و سیاه بودند و هماهنگ با صدای میاندار ، جلو و عقب می شدند ، حتا آقا سید هم با عصای قهوه ایش کنار بقیه ایستاده بود و شانه هایش تند تند می لرزید ، من خیره شده بودم به دستمال پارچه ای چهارخانه اش که هی از جیب درمی آورد و دوباره برش می گرداند آن تو . آقا سید همسایه ی دیوار به دیوار خانه مان بود و با حمیده خانم تنها زندگی می کردند ، مامان می گفت خدا به آنها بچه نداده ولی من همیشه دلم می خواست فکر کنم که پدربزرگ و مادربزرگ واقعی ام هستند ، از وقتی بابا رفته بود جبهه ، آقا سید یک نردبان گذاشت این ور دیوار و یکی هم آن ور تا من هر وقت حوصله ام سر رفت بروم پیششان و هم از آبنبات قیچی هایی که برایم کنار می گذاشتند بخورم و هم با مرغ و جوجه هایشان بازی کنم . سرچرخاندم داخل زنانه ، چراغ های آنجا را هم خاموش کرده بودند و یکی در میان صدای ضجه مویه های خانم ها می آمد، روضه خوان دم گرفته بود و من و مهتاب توی پادری نشسته بودیم . مهتاب گفت : اگر گریه ات نمی آید الکی سرت را بگذار روی زانوهات و چشم هات را فشار بده ، گفت داداش مهدی اش این را یادش داده و خودش هم همین کار را می کند . پاهایم را جمع کردم توی بغلم و سعی کردم به حرف مهتاب گوش کنم ، چشم هام گرم شده بود ، مامان را دیدم که با چادر گلدار ایستاده وسط دریا و ابرها را گرفته توی بغلش ، بابا هم آن بالا توی آسمان هی بلند بلند می خندید ، من گفتم : بابا! کی برگشتی؟ و بابا یک دسته گل برایم پرت کرد پایین ، بعد آقا سید آمد نردبان گذاشت لب دریا و زیر لب غر می زد که چرا باید به خاطر دیدن بابا این همه راه بیاید ، او هنوز می خندید و مامان یکهو ابرهای توی بغلش را رها کرد و همه جا مه شد . من داد می زدم بابا ! بابا ! کجایی ؟ از آن بالا نیفتی پایین ! بابا ! بابا !...

***

چراغ ها روشن شده بود ، زن ها حلقه زده بودند دور من و مامان که حالا نشسته بود رو به رویم و دست هاش را فرو کرده بود لای موهای بهم ریخته ام. گفتم : مامان ! بابا آمده بود توی چشم هام اما من گمش کردم ! انگار که روضه بخوانم ، با هر کلمه ام جمعیت ناله می کرد و مامان چشم هاش سرخ تر می شد . سردم بود ، مامان چادر گلدار مشکی اش را خیمه کرد دور تنم و دستم را گرفت و برد توی ایوان مسجد . مردها دور یک جعبه ی بزرگ پرچم کشیده بودند و روی دست هایشان می چرخاندند . مثل آن وقت که عموی مهتاب شهید شده بود و بابا هی یواشکی گریه می کرد . من یک چشمم به زانوهای لرزان مامان بود و یک چشمم به دستش که از زیر چادر سفت چسبانده بود روی سینه . همچین که نگاهش را کج کرد پایین ، باران اشک هاش صورت وهم زده ام را خیس کرد و نگذاشت بپرسم این مردم چرا اینطور نگاهمان می کنند . حمیده خانم نشست جلوی پایم ، پیشانی ام را خم کرد توی صورتش و روی لب هاش فشار داد . من گره روسری ام را محکم کردم تا حجم چمبره زده توی گلویم خفه شود ، آقا سید رفته بود پشت بلندگو و با همان شانه های لرزان ، روضه ی 3ساله می خواند ، سرم را فرو بردم توی بغلت و گفتم : مامان ! چرا حضرت رقیه بی تابی می کرد ؟ تو دستت را کشیدی روی سرم و مثل آن وقت که بابا داشت موقع جبهه رفتن خداحافظی می کرد نوازشم کردی تا فکر نکنم تنها شده ایم . بعد آرام با همان لب های لرزانت گفتی : چون دیگر یتیم شده بود ...

۱۲ نظر ۲۱ آبان ۹۲ ، ۰۰:۳۷
فــ . الف

یک سال منتظر همین بودم تا بغض کهنه ام را به بیرق روضه ات وصله زنم ،

یک سال این پا و آن پا کردم تا روسیاهی ِ دل را ، زیر مشکی ِ تنم پنهان کنم ،

تو اسم اعظم خداوندی !  

" أَلسَّلامُ علی النُّفوسِ الْمُصطَلَماتِ " 

چطور تاب بیاورم که زیارت ناحیه را کامل بخوانم ؟

اهل بیت شما اهل بهشت بودند و در عوض

ما خرابه نشین هایی که بعد از تو در رنج انسانیت ، مصیبت زده و یتیـم مانده ایـم ...

ترسم آن است مسلم بار دیگر دست بیعت دراز کند و کوفیان تازه شوند !

محــرم ، فصـل ِ حلالیت از خاندان شماست اربـاب ...          

________________________________________________

پ.ن ) « وارث ، قرابت می خواهد . قرابتی بدون حائل و بدون مانع . فرزندی که قاتل پدر باشد ، ارث نمی برد .

فرزندی که کافر باشد از مسلمان ارث نمی برد. آیا من حسین را نکشته ام ؟ آیا من از آنچه که فهمیده ام ، 

چشم نپوشیده ام و کفــر نورزیـده ام ؟ اگر من به ولایــت حسیـن نرسیدم ، اگر ابـوّت اولیـاء را نخواستم ، 

اگر فرزند دنیـا یا بدتر بنده ی دنیا شدم و دین در وجود من شکل نگرفت و تنهـا بر زبـانم نشست ،

آیا با حسیـن قرابـتـی دارم ؟ آیا از عاشورا ارثـی می بـرم و سهمی می گیـرم ؟ »    (وارثان عاشورا/عین صاد)

۵ نظر ۱۵ آبان ۹۲ ، ۰۱:۲۵
فــ . الف

هنوز هم وقتی چشم هایم را روی گذشته ریز و دقیق می کنم ، می توانم روزهای پر از شور و شر و نشاط دبستان

را با جزئیات خاصش به خاطر آورم که با روپوش طوسی و مقنعه ی سفید ، کفش های رنگ روشن و کوله پشتی 

زرشکی که هدیه ی عید فطر 9 سالگی ام بود و تا آخر ابتدایی با همان طی کردم،  به مدرسه ای می رفتم که

بقیه ی محصلانش هم بچه های همان محله بودند . عموم ساکنین آن خیابان ، غیر از ساعات مدرسه هم ، یکدیگر

را می دیدند و به خاطر همین خیلی برای هم جدید یا غریبه نبودیم . دبستان ما ، نه بچه سرویسی داشت و نه

معلمی که از محله ی بالاتری بیاید ؛ تنها آدمی که شاید در آن نقطه کمی شیک تر به نظر می رسید مدیرمان بود . 

خانم هاشمی ، هیکل لاغر و قد متوسطی داشت که عینک روی صورتش اخمش را غضبناک تر می کرد ،

وقتی حرف می زد حس می کردم لب هایش زودتر از جهت کلمات جابه جا می شوند و همین آدم را مضطرب تر

می کرد ، همیشه آدامس میجوید ، دست هایش را پشت کمرش گره می کرد و با کفش های پاشنه سه سانتی ِ

مشکی اش دور حیاط مدرسه تا دفتر را قدم می زد و وهم را در دل بچه ها بیشتر می کرد . لهجه ی غلیظی

هم داشت، وقتی عصبانی می شد جمله ی ثابتش این بود که با بفرما بیشتر کیف می کنید یا بشین و بتمرگ ؟!

قاعدتا ما هم باید سرمان را پایین می انداختیم و منتظر ادامه ی خشانتش می ماندیم ..

وقت های زیادی را به خاطر حاضرجوابی هایم مجبور بودم در دفتر و در بعدازظهرهای قبل از تعطیلی تحملش کنم ، 

همیشه هم حسن ختام آن لحظه های سخت ، وساطت معلم پرورشی یا ناظم مدرسه بود که دلشان نمی آمد 

مرا تنبیه کنند و دست آخر هم با یک چشمک مسخره به همدیگر ، مثلا از من قول می گرفتند که بیشتر حواسم

به رفتارم باشد و چون شاگرد درسخوان کلاس هستم نگذارم بچه ها الگوی بدی پیدا کنند . 

همه ی این خصوصیات وقتی بیشتر به چشم می آمدند که خانم هاشمی ، دختر یکی یک دانه اش را به

مدرسه ی ما می آورد ، فرنوش، هم سن و سال خودمان بود ، با کاپشن صورتی براق ، هیکل چاق و

لپ های گل انداخته ای که همیشه هم از ما فاصله می گرفت و پشت سر مادرش سینه ستبر می کرد .

مدرسه اش یکی از معروف ترین مدرسه های شهر بود و فقط بعضی از وقت ها آنجا پیدایش می شد ،

تکیه کلام خانم مدیر در معرفی دخترش هم این بود که قرار است تیزهوشان قبول شود و ما اگر زرنگ باشیم

باید مثل او درس بخوانیم .. ما اما با همان ذهن کوچک مان ، شیطنت ها و قهر و آشتی های خودمان را

از همه بیشتر می پسندیدیم و بعدها که خانم هاشمی نزدیک خانه اش مدرسه ی غیرانتفاعی تاسیس کرد هم

نتوانست کسی را به آنجا جذب کند .

داشتم خاطرات سرویس مدرسه ی مجله ی داستان را می خواندم که غرق آن روزها شدم ...

ظهر بود و صدای تعطیلی بچه مدرسه ای ها هم توی خیابان پیچیده بود . دلم به اندازه ی تمام گذشته ای که

با مرورش انگار یک قرن پیش را ورق زده ام ، هوس ِ پاییز و ایام ِ همیشه سرد شهرستان را کرد که فاصله ی 

خانه تا مدرسه را با صدجور شرارت طی می کردیم ... دلم هوس دیدن معلم های قدیم را دارد ، حتا دیدن 

خانم هاشمی و دخترش . اعتراف می کنم همین الان هم که دست به توصیفش بردم یک ترس ناخودآگاهی

سراغم را گرفت که نکند توی این دنیای وسیع مجاز پیدایم کند و مچم را بگیرد ؟

نشسته ام دفتر انشاء و املای دبستانم را برای بار هزارم بو می کشم ، خودم را می بینم که پاهایم را توی بغل

جمع کرده ام و سر زانوهام را به لبه ی نیمکت آویزان ، یک چشمم را به تخته کلاس که همیشه سبز بود و

نمی دانم چرا می گفتند سیاه است دوخته ام و یک چشمم به ورجه وورجه های بغل دستی گرم است .

تقه ای به در می زنند و خانم ناظم در سکوت محضی که ایجاد شده اسم مرا صدا می کند ، 

وسایلم را نصفه نیمه می گذارم و می روم دفتر . خانم هاشمی می خواهد حسابی دعوایم کند .

خط کش سی سانتی را گرفته توی دست هاش و جلوی میزش قدم می زند ، چشمش که به من می افتد

اول لب هایش تکان می خورد و بعد صدایش را می شنوم که با عصبانیت بازخواستم می کند ؛ 

می گوید حق نداشتم بعد از این همه سال اسمش را بیاورم .بدتر از آن توصیفش هم بکنم

و دلم برایش تنگ شود... کمی جلوتر می آید ، لبه ی خط کش را می گذارد روی شانه ام و با صدایی آرام تر

در  ِ گوشم می گوید : تو اصلا عوض نشدی دختر ! هنوز همان قدر زبان دراز و یک دنده ای !

من سرم را پایین می اندازم و با کفشم روی موزاییک های خال دار قهوه ای نقاشی می کنم ، 

دیگر بلد نیستم مثل آن سال ها جوابش را با جسارت بدهم ..بلد نیستم توی چشم های خشنش خیره شوم

و بگویم حق با من است و او جری تر شود ...

الان فقط می توانم سرم را مثل بچه های پخمه ی مدرسه روی شانه خم کنم ، یواشکی بغض کنم و

آرام بگویم خانم اجازه ! لـ ـ طـ ـفا ...مـ ـرا.... تـ ـنـ ـبـیه کنید !.... 

۱۳ نظر ۰۲ آبان ۹۲ ، ۰۰:۰۷
فــ . الف

« خضر به موسی گفت : نگفتمت که تو تاب صحـبــت مرا نـداری ؟ 

                               الم أقل لک لن تستطیع معی صبرا ؟

                                                 هم اکنون زمان جدایی ما رسیده ... »

                                                                                                    مقالات شمس تبریزی

 

 

۲۷ مهر ۹۲ ، ۲۰:۲۸
فــ . الف

دم به دم ای کــاش

راهـــی ات باشــم ،

مقصـــدم باشــی ..... 1

 

              

______________________________________________________________________________

پ.ن1 ) سید علی میر افضلی با شعرهاش روح آدم را جابه جا می کند !

پ.ن2 ) عرفه . عرفه . عرفه .... حرم ... حرمی ک دوباره مرا خواند ...

۷ نظر ۲۲ مهر ۹۲ ، ۱۲:۴۴
فــ . الف

یکی از آن صندوق های میوه را برداشته بودم و هرچه کتاب قصه و شعر و نقاشی و این چیزها داشتم می چیدم داخل آن ؛ مامان از دست شلوغ کردن هایم ، گذاشته بودش توی انباریِ کوچکِ زیر پله ایِ طبقه ی بالا . هروقت مهمان تازه ای یا یکی از دوست هایم خانه مان می آمد ، با ذوق دستش را می گرفتم و می بردم که کتابخانه ی کوچکم را نشانش دهم ؛ انقدر سنگین شده بود که به جای پایین آوردن آن ، باید بقیه می آمدند پیشش . از آن انباری خاطرات خوشمزه ای دارم ، تقریبا قسمت اعظم کنجکاوی های بیش از حد مرا ارضا می کرد ،  مثل کارتنِ سررسیدهای مامان که خاطرات روزانه اش را از اول ازدواج تا حالا می نوشت و بایگانی می کرد یا دفترچه ها و    نامه های بابا توی جبهه. بعداز ظهرها که بقیه خواب بودند ، با احتیاط درب چوبی پذیرایی را می بستم و یواش خودم را می رساندم آنجا ، انقدر سرکشی توی آن نوشته ها خوب بود که ساعت ها در همان ابعاد کوچک تاریک می ماندم و کیف می کردم ، بغل انباری ، یعنی توی سرسرا که بابا موکتش کرده بود و کتابخانه ی فلزی بزرگش را گذاشته بود هم ، قسمت ممنوعه ی من به حساب می آمد ، مامان می گفت این کتاب ها به سن و سال تو نمی خورد و خرابشان می کنی ، اما من با همه شان زندگی کردم ، با همان یواشکی خواندن ها و دزدکی لذت بردن ها. شهید مطهری را با داستان راستانش شناختم ، گلستان سعدی را به سختی می خواندم و بعضی حکایت هایش را هم می بردم سر کلاس برای بچه ها بخوانم . از روی کتاب هایی که خاطرات جنگ بودند نمایشنامه می ساختم و توی مدرسه الکی برای هم بازی می کردیم... اول ابتدایی بودم که بابا اولین بار برایم دفترچه خاطرات خرید ، اجازه نداشتم با خودکار بنویسم ، نوشته های دبستانم حالا انقدر کمرنگ شده اند که باید به سختی فهمیدشان . فکر می کردم دفترها جان دارند و مخاطب نوشته هایم هستند .

باید باور کنم بزرگ شده ام ، رسیده ام به همان سن و سالی که آن سالها برایش فکر و خیال داشتم ، هنوز با لذت لای کتاب هایم نفس می کشم ، مامان خیلی وقت است یادداشت های روزانه اش را کنار گذاشته و عوضش من برای فرزند نداشته ام هرچند وقت یک بار می نویسم تا دلش نخواهد در دنیای کلمات خصوصی من سرک بکشد . احساساتم ، خواسته هایم ، توانایی هایم قد کشیده اند ، اما اثری از آن ضمیر دست نخورده ی زلال نیست .

آن عطش ، آن نبض ِ تند خالصی که با همه ی شر و شیطنت باز اسیر رنج ها و دردهای بیهوده نشده بود .

و أنیبوا الی ربّــکم ... انابتم بده سمت دست هات ! مثل مسافری که منزل به منزل خستگی اش افزون می شود ، به دنبال روشنای مقصدم ...ما اضیق الطریق ! از دلت به دلم میانبر می زنی ؟

هو الّذی أنزل السّکینـةَ فی قُلـوب المؤمنــین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم ... (4فتح)

 

                                

______________________________________________________________________

پ.ن1 ) اگر خود تو ، یعنی تمام وجود تو هماهنگ رشد کند دیگر بحرانی نیست و فاجعه ای نیست . مادام که خود تو هماهنگ رشد نکنی مادام که تو زیاد نشده باشی ، هر چیزی که زیاد کنی و هر چیزی که در تو زیاد شود جز درد و رنج نیست .  ( روش نقد 1/ استاد عین صاد )

پ.ن2 ) الهی فاسلک بنا سُبُل الوصول الیک و سَیِّرنا فی أقرب الطُرُق ! تو ما را به راه بینداز ....   مناجات مریدین

پ.ن3 ) خیال در همه عالم برفت و باز آمد / که از حضور تو خوشتر ندید جایی را ... (اضطراب کاروان محرم دارم  !)

پ.ن4 ) پست قبل ، عقده ی حسی ِ یک مدت مدیدی بود که دلم می خواست به اسم پاییز تمامش کنم ، یک جور غم غریبی که بوی مرگ می داد ، حتا می شود نسبتش داد به "خیال ِ" از دست دادن خواهری که هیچ وقت نداشتم یا صدای خش خش برگ ها توی قبرستان و عصرهای پاییزی که حالمان را تا هفته ها خراب می کرد یا یک چیزهای دیگری که مرا از دست خودش خسته می کرد ، اصلا ذات پاییز وسیع است ، به اندازه ی همه اش می توان لحظه ی متفاوت کاشت . شاید با حسی مشترک.

۲۱ نظر ۱۰ مهر ۹۲ ، ۱۶:۲۴
فــ . الف

گفته بودمت که طاقت سرما نداری ! همچین که پاییز بیاید و رنگ از رخ گلگونت بپرد ، جواب درخت های باغ را

چه کسی می دهد که گل انار را از روی گونه های تو می جویند ؟

عصری رفته بودم لب ایوانی که مشرف به حوض فیروزه ی پشت باغ است ، کلاغ ها دسته دسته لای گیس های پریشان درخت بید می چرخیدند و قارقارشان ناله و نفرین خانجون را درآورده بود ، خانجون می گوید کلاغ ها نحس اند، اما من دوستشان دارم ، آن روز که تو دست هات می لرزید و زیر لب شاهنامه می خواندی آنها هم ساکت شده بودند ، خانجون می گوید کلاغ هایی که سر ظهر پاییز پیداشان بشود با خود مصیبت می آورند ... اما من یواشکی که کسی نبیند خرده نان های سفره ی نهار آقاجان را از توی ایوان برایشان می ریزم و التماسشان می کنم توی بغلشان خبرهای بد قایم نکرده باشند !

دوباره مثل آن وقت ها که میگفتی مورچه می شوم و یواشکی پیدام می شود برگشتم توی اتاق ، باد که میزد پرده های حریر کنار می رفت و بوی خاک از توی باغچه می پیچید در مشام شمعدانی های لب طاقچه و آنها دلشان پر می کشید برای هوای بیرون ، حتمی فکر کردی حواسم به چشم های شب دارت نیست که دل به دل گلبرگ های رقصان داده بودی و ناز می خریدی ...

همان جا پاورچین آمدم پیش پایت نشستم و شروع کردم به شانه کردن موهای پریشان مخملیت که آدم را می برد آن طرف شب ؛ تو بی رمق نفس می کشیدی و طوری که هُرم درونت بخورد به دست های دلواپسم سعی کردی تحویلم بگیری ! شماتت نمی کنم ، من به همین نگاه خسته و تن رنجور هم راضی ام .

شاید برای همین آستین گلدار لباست را که عید پارسال مادر برای جفتمان خرید ، گرفته بودم دستم و مثل بچه ای که بهانه ی آغوش می گیرد در مشتم فشار می دادمش ...

که یک هو غرش آسمان مرا از جا پراند و دویدم پنجره های چوبی اتاق را ببندم ، اما باد انقدر شدید بود که قاب عکس معرق را از روی گنجه هل بدهد پایین و صدای شکستن شیشه اش ، اشک ابرها را هم در آورد ! چون همان لحظه که می خواستم بروم سراغش یک قطره باران چکید روی گونه هام و من که مثل دیوانه ها توی چارچوب پنجره ایستاده بودم هی بلند بلند صدات کردم ! فکری شده بودم که شاید این باران به رگ های تو جان بدهد و بتوانم دوباره بین بازوهای گرمت خیس شوم ...

گمان کنم استخوان هام هنوز به هوای پاییز عادت نکرده بود که از دم غروب تا همین حالا تیره ی پشتم می سوزد و بابونه های خانجون از گلوم پایین نمی رود ! دیگر از خزیدن توی ایوان کیف نمی کنم ، همیشه خانه که شلوغ میشد همان جا پناه می بردم و رفت و آمد بقیه را بی سر و صدا نگاه می کردم ، انگار که هیچ کس تا به حال نتوانسته باشد خودش را از این زاویه ببیند ، کلی کیفور بودم ...

خانجون پتو را که دور بدنم پیچید شروع کرده بود به پچ پچ کردن با زن همسایه ، گوهر خانم با آن هیکل درشت و پیراهن نخی مشکیش که می خواست به زور دست های چسبناک و عرق کرده اش را روی سرم بکشد ، 

حالم را بدتر می کرد ، من هم سرم را بیشتر لای پتو فرو بردم و خودم را زیرش پنهان کردم اما شنیدم که خانجون با بغض می گفت از دم غروبی که حالش توی ایوان بد شده و صدای جیغش مردهای جنازه به دوش را سر جایشان میخکوب کرده ، دیگر نه می تواند حرف بزند نه چیزی بخورد و حتا گریه کند ...

دلم می خواست از جایم بلند شوم و مشت بکوبم به شکم آدم های دور و برم که انقدر دروغ نگویند ، اما انگاری مرا به جای دزد خانه ی سیدممد کتک زده اند که تمام بدنم درد می کند ، من داشتم با تو حرف می زدم که باران گرفت و از لب پنجره خودم را کشاندم نزدیکت تا هر طور شده نشانت دهم بالاخره خیسی پاییز امسال را هم دیدی و من شرطی که سر خوب شدن تو بسته بودم را بردم !

کلاغ ها صدایشان در نمی آمد ، تو چشم هات بسته بود ، گل روی گونه هات پرپر شده بود و من از بس که در آغوشت یخ کردم هی تند تند می بوسیدمت و می گفتم نترس ، الان هوای اتاق گرم می شود..

لبخندم می زدی ، اما مثل هفته ی پیش که مرغ عشقت دق کرد و مُرد ، بال و پرت وا رفته بود ...

صدای نفس نفس خانجون را از پایین پله ها لابه لای داد و فریاد بقیه می شنیدم که می گفت این دو تا گنجشک را

از هم جدا کنید و نگذارید باباشون بیاد تعزیه ببینه ...

من دویدم توی ایوان تا به کلاغ ها بگویم مگر قول ندادید هوای خانه ی ما را داشته باشید ؟ هنوز یک طور سیاهی باران می آمد ، تو را دیدم که مثل بچگی ها توی باغ می دویدی و طنین خنده ات همه جا پیچیده بود ، پاهایم یاری نمی کرد بیایم پیشت ، دلم می خواست مثل مادرها حرصت را بخورم و هی صدات کنم تا بیایی داخل ،

می خواستم بگویمت دوباره مثل سال پیش تنت را سرما اجیر می کند و خانه نشین می شوی !

خاطرم نبود غروب های پاییز که باران بگیرد انگاری تو را از قفس آزاد کرده باشند و پر و بال بگیری برای رفتن ،

دیگر کسی حریفت نمی شود ... حالم خوب است ، فقط کمی مثل مادرها نگران نیامدنت شده ام خواهرجان!

تو که بازیگوش نبودی ....

 

                                

________________________________________________________

پ.ن1 ) اصلن مرض ِ اینطور نوشتن و بافتن دارم ! این ها همه اثرات ِ پریشانی های یک گریزان از پاییز است ! :)

پ.ن2 ) شعرم نمی آید ! بشنوید +

۱۶ نظر ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۳۰
فــ . الف

در یک دست منازل السائرین خواجه عبدالله و دست دیگر روی پیشانی تب کرده ...

اتاق را طواف می کنم ... منی که عادت به یک جا نشینی و خواندن دارم ، هی از این کنج خیز بر می دارم

زیر لب می گویم " ففـرّو الی الله "  می چرخم دور خودم ، دوباره به آن کنج می گریزم ...

باب یقظه را بر دل می کوبم ؛ « بگو همانا اندرز دهم شما را به یک چیز که به پای ایستید برای خدا »

و یقظه سه چیز است ! نخست نگرش دل بر نعمت .

تو را صدا می زنم ،  تو را که صدا می زنم و می نگرم خدا نزدیک تر می شود !

بیدارم می کند این عطر سیبی که داری ! گنجشک زبان بسته ی دلم بال بال می زند تا راه بیابد .. آسمانی...

« پس بیندیشید تا بدانید که نیست بر یار شما دیوانگیی... »

دلم هوای باغچه ی خانه مادربزرگ را کرده، هوای بوته ی گل سرخی که با خارهایش بیش از خودش مشغول بودم..

گل های سرخ آنجا مرا یاد عقیق چشم های تو می اندازد!

آن وقت که گردن کج می کنی و سنگینی نگاهت صاف می افتد روی قلب معسورم !

« و آنان که می دهند آنچه را که باید بدهند و دلهایشان لرزان است .... »

ریاضت نرم کردن است ، دلم را نرم کن تا قدم هام بهانه نیاورند ! " و لو علم الله فیهم خیراً  "

« ودلهایشان لرزان است که به سوی پروردگارشان باز می گردند »

رو دل کرده ام ! از این همه بدایات و نهایات ...  

از این اتصال و انفصال خودم با تویی که نطفه ی بسته نشده ی کلمات را لای تمام صفحات نیمه کاره جا گذاشتی !

ورع آن است که تا آخرین اندازه پرهیزکار باشی ...

خواجه را کنار می گذارم ، چادر نماز را دور خودم می پیچم ، چمبره می زنم یک گوشه ی دم کرده ی ذهن ..

کتاب نهیبم می زند ! " یا ایها المدثـر " 

باید از تو پرهیز کرد یا خویشتن ؟ 

« و مسافر در میان پرندگان هوایند نه با پر و بال مستانند ، زنده از شرب عشق ، زندگانند به حیات قرب »

رو دل کرده ام از واژه های تخسی که بی ایمنی سرعت گرفته اند و پیاده نمی شوند ...

برایم چایی نبــات و نعــنا دم می کنــی ؟

__________________________________________________

پ.ن1 ) من همان اندازه که در خلسه ی ادیان فرو می روم ، در گیج و منگی ِ عرفان بیشتر غرق می شوم !

مثلا در ردیف آخر تنگ و تاریک کتابخانه ی دانشکده که می تواند از یک بستنی فروشی هم خوشمزه تر باشد !

پ.ن2 ) این ضمیـر پابرهنه ی " تو " متعلق به هیچ کس نیست . :)

پ.ن3 ) الهی درد می دانم ، دارو نمی دانم ، یا می دانم خوردن نمی توانم ! پس چه سازم ؟ جز اینکه می سوزم !

پ.ن4 ) ما با توابــم و با تو نه ایم " اینت بُـلعجب " !  /  در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم !

پ.ن5 ) من عروة الوثقی عشقم ، فیه ما فیه م شدی ! / من مخزن الاسرار دردم ، کاشف الاسرار شو !

۱۱ نظر ۲۰ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۲۴
فــ . الف