و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

زمان هرچه جلو می رود ، روزگار اتفاقات بیشتری برای انسان رقم می زند، بعضی هایشان را توی جیب هایش پنهان کرده تا سر فرصت یک دفعه جلوی چشم هایمان ظاهرشان کند و ما غافلگیر شویم. 

هرچه دارد از عمرمان میگذرد فکر کردن به یک آینده ی قشنگ دست یافتنی تر می شود، خانه و ماشین و فرزند و همسر و کار و زندگی ...

تنها بخش اشک دربیاور داستان ، کهولت سن بزرگترهای خانواده است . ترس از دست دادن تک تک آنها، هر رویایی را نابود می کند.

دنیا ، این بستر آلوده به خواستن و نرسیدن...

۱ نظر ۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۷
فــ . الف

اولین رنج ، بعد از سفر کربلا به هم ریختن ساعت خواب است. ناخودآگاه نصفه شب بیدار می شوی به هوای حرم رفتن.

نزدیک اذان دلهره می گیری و دیگر چیزی نداری جز دوری ...

______________________________________________

ضریح ارباب مهربان بود . خیلی...

۲ نظر ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۹
فــ . الف

اولش فکر می کردیم همه چیز به سادگی پیش آمدنش ادامه پیدا می کند و ما برنده شده ایم . دست مان را برده ایم بالا و گفته ایم آقا اجازه ! آقا هم به مهربانی همیشگی اش اجازه داده است . 

کم کم بی حس شدیم. به ما آمپول سر کننده زده بودند. نمی گذاشتند بفهمیم چه دارد پیش می آید . در حال و هوای خوش خود دست و پا می زدیم و با یک لبخند گشاد روی لب ها از وقت رفتن می گفتیم . 

با آمدن اسمش، دلمان می لرزید، اما تهش چیزی شبیه غرور بود. غرور به خوانده شدن . به اجازه داشتن . 

روزهای آخر ، همین دو سه روز آخر ِ انتظار،  زمین خوردیم. شاید هم زمین مان زدند. البته معلوم بود دلشان نمی آید محکم بزنند . در مرامشان نیست خب .

من از همان اول در ته جیب هایم، ناامیدی داشتم. اعتراف می کنم. ناامید بودم از به واقعیت تبدیل شدنش. منتظر اتفاقی که فردا همه چیز را ببرد روی هوا. ناامیدی غلط بزرگی ست. این را امروز فهمیدم. 

باید درد داشت،  درد ِ دوری . درد ِ نرسیدن . باید بغض داشت نه لبخند ِ گشاد و مست . باید محزون بود نه مغرور . او به ما همه ی این ها را داد . همین دو سه روز ِ آخر ِ انتظار . دلش نمی آمد بیشتر خراش برداریم خب.

دلش می خواست فقط او را صدا کنیم... فقط او را بخواهیم . مثل وسط روضه هایش که زمزمه می کردیم حسین جان...

باید اشک مان را در می آورد . کربلا رفتن اشک و آه می خواهد. خوشحالی ندارد که. شرمندگی دارد .

____________________________________________________________

پ.ن 1) الهی هل یرجع العبد الابق الّا الی المولاه ؟ مگر برای یک بنده ی فراری جز در خانه ی مولایش پناهی هست؟

پ.ن2 ) آقا ما را مثل تفاله دور نینداز . بچه ایم. ساده و زودباور و شکننده . ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده... گوشه ای از کربلا جا و مکانم بده ...ا

۱ نظر ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۱
فــ . الف

یک روز می روم دست این بچه ی کوچک همسایه را که از صبح تا شب صدایش در کوچه می پیچد و هُل می گذارد توی خانه ی بقیه و کلافه شان می کند، می گیرم و می آورمش کنار خودم. می نشانمش روی صندلی ، زل می زنم توی چشم هاش و فقط یک کلمه از او می پرسم " دردت چیست؟ "

همین یک کلمه ای که شاید ، باید اول از پدرش و بعد مادرش که مدام در حال خالی کردن فریادهایشان سر این طفل معصوم هستند پرسید. حیف که نمی دانم دقیقا در کدام خانه ی این کوچه ی مرموز هستند و اصلا بچه شان پسر است یا دختر؟ به صدایش نمی آید بیشتر از دو سه سال داشته باشد. آیا خواهر و برادری هم دارد ؟ اسباب بازی برای بازی کردن چطور؟ شکمش سیر است ؟

و خب مساله همین جاست. انقدر از هم بی خبر و بی اطلاعیم که آژیر بلند گریه ها هم نتوانسته از جا بلندمان کند تا بفهمیم درد همسایه ای که همین نزدیکی ست چیست ... فقط کم کم خودمان را به شنیدن و نشنیدنش عادت داده ایم...

۴ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۲
فــ . الف

ما داشتیم تو را با همه ی سادگی ات ، روی پرده ی سینما(یی که آدم خیال می کرد خود خارج است) ،

نگاه می کردیم . یک ساعت و نیم جلوی چشم هایمان زندگی کردی، بزرگ شدی، جدی بودی، انگار خودت بودی و بعد ناگهان در جایی از تاریخ گُم شدی...

ما همان جا بودیم، پشت دری که به سمت تو باز شده بود. دلمان میخواست دست دراز کنیم و بکشانیمت بیرون.  می شد ؟

فیلم ِ تو، اُپِن اِند ترین فیلمی بود که دیدیم. بدون ضایعات ِ کارگردانی های روشنفکرانه. اما پر از سه نقطه . مقابل این سوال که اگر برگردی؟ اگر برگردی؟ وای اگر برگردی؟ طاقتش را داری؟

 

         

۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۶
فــ . الف

دوباره به من اجازه دادی رمضانت را ببینم، با اعطاء بالاترین رتبه و مقام در زندگی .

تا به حال مسئول بیدار کردن و سحری آماده کردن و افطاری پختن برای کسی نبوده ام .

 

اللّهم أنت القائلُ و قولک حقّ و وعدُک صدق و اسألوا الله من فضله إنّ الله کان بکم رحیما

/ از دعای ابوحمزه ثمالی ِ عزیز /

۲ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۸
فــ . الف

هیچ وقت فکر نمی کردم با رد شدن روزانه از جلوی دبیرستان دخترانه و شنیدن صدای جیغ و دادشان، صدای معاونی که توی میکروفن حرص می خورد و بچه هایی که ظهرها وسط حیاط روی زمین خشک و خالی با مانتوهای یک رنگ نشسته اند، دوباره دلم هوایی شود.

هوایی ِ سال ها و ساعت های دوری که سوز پاییز داشتند و دلگرمی ِ تابستان. پر بودند از نیاز و احساس و بالا و پایین روح . دل هایی از بلوغ سرشار و از امید خالی. فکر می کردیم قرار است دنیا همان جا به نقطه ی پایان برسد، اما نرسید. 

ما بزرگ شدیم و دیگر در تن ِ آن مانتو و مقنعه جایمان نگرفت. کیف هایمان برای به دوش کشیدن بیشترها کوچک بود و باید کوچ می کردیم به سرزمینی طولانی. پر رنج تر و صعب العلاج تر. به جوانی ِ غیرقابل پیش بینی .

حالا هنوز هم فکر می کنیم قرار است زندگی همین جا تمام شود. گاهی از سختی ، گاهی از فرط ِ خوشبختی .

از بس که هنوز آدمی زادیم ...

 

۲ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۷
فــ . الف

من به همان خوبی هایی امید دارم که بلد نیستم هیچ وقت از تو بخواهم شان ...

 

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۴
فــ . الف

اعتراف می کنم که بارها وارد مدیریت بیان شده ام، موس را برده ام سمت راست، گزینه ی انتشار را زده ام و ساعت ها توی صفحه ی سفید ارسال مطلب جدید، مانده ام.

بارها توی گوش کلمات زده ام تا سر به راه شوند، اما سر آخر وسط بیرون پریدن حروف از گلویشان، یکی مان عقب نشسته و اوضاع تغییری نکرده است...  بارها دلم می خواسته از زندگی بنویسم، از رنگ و روی لعاب دار تازه اش، از این خانه ای که هر گوشه اش رازی دارد. از او. از خودم... از خودم که هنوز با ورژن جدید من گرم نگرفته و یخ بین مان آب نشده است. هنوز شک دارم که خودم باشم... هنوز وقتی توی آینه نگاهمان به هم می افتد مثل دو تا غریبه ی توی اتوبوس که به نظر چهره شان برای هم آشنا آمده با رودربایستی هم را دید می زنیم. می ترسم تمام تصورم از این من، خیالی باشد و یکهو صدای جیرینگ شکستنش را بشنوم. دلم می خواهد از این چیزها بنویسم اما تقلا می کنم برای پیشه کردن تقوا و قورت دادن سوژه های گل منگلی شخصی. 

اعتراف می کنم که هر روز صبح، با کلمات بیدار می شوم، چند تایشان را لای لقمه ی نان و پنیری که برای  او می گیرم جا می گذارم، بعد همین طور که دارند دور سرم ورجه وورجه می کنند با دست پس شان می زنم . هر کدام به یک کنجی از خانه پرت می شوند و تا ظهر رو ترش می کنند از من... کلمات سراغم می آیند اما به جای آنکه دل به دلشان بدهم، یک روز وسط پیاز و گوشت چرخ کرده تقت شان می دهم ، یک روز چاشنی خورش می شوند و قیمه قیمه شان می کنم اما دل به دلشان نمی دهم که ببینم حرف حسابشان چیست...

من حرف حساب کلمات را گم کرده ام. دردشان آمده از من ... دنبال راه فرار می گردند و هر روز چند تایشان از پنجره ی کوچک آشپزخانه و هواکش ها به بیرون می گریزند اما من هنوز یکی دو مشت از آنها را توی شیشه ای دربسته وسط ادویه جات و دمنوش های گیاهی پنهان کرده ام برای روز مبادا. شاید بتوان وقتی دیگر، با همین مقدار، طعم جدیدی بار گذاشت !

۷ نظر ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۵۲
فــ . الف

زندگی در حال پوست انداختن است، در حال جوانه زدن و قد کشیدن و سایه گستراندن. 

یک جوری دارد تند می گذرد که انگار تا قبل از این وجود نداشته، انگار تا قبل از این همه مان در خواب زمستانی فرو رفته بودیم. هرجا چشم می گردانم متحیرم می کند .  

جنگ و سیاست و بهت و وهم ِ چه شدن و چگونگی اش. ترس از جا ماندن و نرسیدن به فرمانده ی قافله.

شتابی که آدم ها گرفته اند برای رفتن و مرگ و شهادت. 

سفره ی عشق و خانواده و فرزند، که از هر طرف، مجاز و حقیقت، دوست و آشنا نشسته اند پایش.

دنیا غریب الوقوع است برای منفجر شدن از هرچه درونش مخفی کرده، هوای ایستادن ندارد،

می تازد و معرکه می گیرد. دارد هماورد می طلبد برای آخر شدن.

اما من هنوز در خواب های سال های دورم، باقی مانده ام...

هنوز روزها در تقلای دویدن و زندگی کردنم و شب ها، در جنگ با گذشته. جنگ با دبستان، با کوچه های غروب کرده، با نیمکت های یخ بسته ی مدرسه ی راهنمایی و بچه های دبیرستان... 

مرا از توی خواب هایم بکش بیرون. دکمه ی ماضی ام را از جا دربیاور... قهرمان مبارزه با کابوس ها!

۱۴ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۹
فــ . الف