و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

یک روز می روم دست این بچه ی کوچک همسایه را که از صبح تا شب صدایش در کوچه می پیچد و هُل می گذارد توی خانه ی بقیه و کلافه شان می کند، می گیرم و می آورمش کنار خودم. می نشانمش روی صندلی ، زل می زنم توی چشم هاش و فقط یک کلمه از او می پرسم " دردت چیست؟ "

همین یک کلمه ای که شاید ، باید اول از پدرش و بعد مادرش که مدام در حال خالی کردن فریادهایشان سر این طفل معصوم هستند پرسید. حیف که نمی دانم دقیقا در کدام خانه ی این کوچه ی مرموز هستند و اصلا بچه شان پسر است یا دختر؟ به صدایش نمی آید بیشتر از دو سه سال داشته باشد. آیا خواهر و برادری هم دارد ؟ اسباب بازی برای بازی کردن چطور؟ شکمش سیر است ؟

و خب مساله همین جاست. انقدر از هم بی خبر و بی اطلاعیم که آژیر بلند گریه ها هم نتوانسته از جا بلندمان کند تا بفهمیم درد همسایه ای که همین نزدیکی ست چیست ... فقط کم کم خودمان را به شنیدن و نشنیدنش عادت داده ایم...

۳ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۲
فــ . الف

ما داشتیم تو را با همه ی سادگی ات ، روی پرده ی سینما(یی که آدم خیال می کرد خود خارج است) ،

نگاه می کردیم . یک ساعت و نیم جلوی چشم هایمان زندگی کردی، بزرگ شدی، جدی بودی، انگار خودت بودی و بعد ناگهان در جایی از تاریخ گُم شدی...

ما همان جا بودیم، پشت دری که به سمت تو باز شده بود. دلمان میخواست دست دراز کنیم و بکشانیمت بیرون.  می شد ؟

فیلم ِ تو، اُپِن اِند ترین فیلمی بود که دیدیم. بدون ضایعات ِ کارگردانی های روشنفکرانه. اما پر از سه نقطه . مقابل این سوال که اگر برگردی؟ اگر برگردی؟ وای اگر برگردی؟ طاقتش را داری؟

 

         

۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۶
فــ . الف

دوباره به من اجازه دادی رمضانت را ببینم، با اعطاء بالاترین رتبه و مقام در زندگی .

تا به حال مسئول بیدار کردن و سحری آماده کردن و افطاری پختن برای کسی نبوده ام .

 

اللّهم أنت القائلُ و قولک حقّ و وعدُک صدق و اسألوا الله من فضله إنّ الله کان بکم رحیما

/ از دعای ابوحمزه ثمالی ِ عزیز /

۲ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۸
فــ . الف

هیچ وقت فکر نمی کردم با رد شدن روزانه از جلوی دبیرستان دخترانه و شنیدن صدای جیغ و دادشان، صدای معاونی که توی میکروفن حرص می خورد و بچه هایی که ظهرها وسط حیاط روی زمین خشک و خالی با مانتوهای یک رنگ نشسته اند، دوباره دلم هوایی شود.

هوایی ِ سال ها و ساعت های دوری که سوز پاییز داشتند و دلگرمی ِ تابستان. پر بودند از نیاز و احساس و بالا و پایین روح . دل هایی از بلوغ سرشار و از امید خالی. فکر می کردیم قرار است دنیا همان جا به نقطه ی پایان برسد، اما نرسید. 

ما بزرگ شدیم و دیگر در تن ِ آن مانتو و مقنعه جایمان نگرفت. کیف هایمان برای به دوش کشیدن بیشترها کوچک بود و باید کوچ می کردیم به سرزمینی طولانی. پر رنج تر و صعب العلاج تر. به جوانی ِ غیرقابل پیش بینی .

حالا هنوز هم فکر می کنیم قرار است زندگی همین جا تمام شود. گاهی از سختی ، گاهی از فرط ِ خوشبختی .

از بس که هنوز آدمی زادیم ...

 

۲ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۷
فــ . الف

من به همان خوبی هایی امید دارم که بلد نیستم هیچ وقت از تو بخواهم شان ...

 

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۴
فــ . الف

اعتراف می کنم که بارها وارد مدیریت بیان شده ام، موس را برده ام سمت راست، گزینه ی انتشار را زده ام و ساعت ها توی صفحه ی سفید ارسال مطلب جدید، مانده ام.

بارها توی گوش کلمات زده ام تا سر به راه شوند، اما سر آخر وسط بیرون پریدن حروف از گلویشان، یکی مان عقب نشسته و اوضاع تغییری نکرده است...  بارها دلم می خواسته از زندگی بنویسم، از رنگ و روی لعاب دار تازه اش، از این خانه ای که هر گوشه اش رازی دارد. از او. از خودم... از خودم که هنوز با ورژن جدید من گرم نگرفته و یخ بین مان آب نشده است. هنوز شک دارم که خودم باشم... هنوز وقتی توی آینه نگاهمان به هم می افتد مثل دو تا غریبه ی توی اتوبوس که به نظر چهره شان برای هم آشنا آمده با رودربایستی هم را دید می زنیم. می ترسم تمام تصورم از این من، خیالی باشد و یکهو صدای جیرینگ شکستنش را بشنوم. دلم می خواهد از این چیزها بنویسم اما تقلا می کنم برای پیشه کردن تقوا و قورت دادن سوژه های گل منگلی شخصی. 

اعتراف می کنم که هر روز صبح، با کلمات بیدار می شوم، چند تایشان را لای لقمه ی نان و پنیری که برای  او می گیرم جا می گذارم، بعد همین طور که دارند دور سرم ورجه وورجه می کنند با دست پس شان می زنم . هر کدام به یک کنجی از خانه پرت می شوند و تا ظهر رو ترش می کنند از من... کلمات سراغم می آیند اما به جای آنکه دل به دلشان بدهم، یک روز وسط پیاز و گوشت چرخ کرده تقت شان می دهم ، یک روز چاشنی خورش می شوند و قیمه قیمه شان می کنم اما دل به دلشان نمی دهم که ببینم حرف حسابشان چیست...

من حرف حساب کلمات را گم کرده ام. دردشان آمده از من ... دنبال راه فرار می گردند و هر روز چند تایشان از پنجره ی کوچک آشپزخانه و هواکش ها به بیرون می گریزند اما من هنوز یکی دو مشت از آنها را توی شیشه ای دربسته وسط ادویه جات و دمنوش های گیاهی پنهان کرده ام برای روز مبادا. شاید بتوان وقتی دیگر، با همین مقدار، طعم جدیدی بار گذاشت !

۷ نظر ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۵۲
فــ . الف

زندگی در حال پوست انداختن است، در حال جوانه زدن و قد کشیدن و سایه گستراندن. 

یک جوری دارد تند می گذرد که انگار تا قبل از این وجود نداشته، انگار تا قبل از این همه مان در خواب زمستانی فرو رفته بودیم. هرجا چشم می گردانم متحیرم می کند .  

جنگ و سیاست و بهت و وهم ِ چه شدن و چگونگی اش. ترس از جا ماندن و نرسیدن به فرمانده ی قافله.

شتابی که آدم ها گرفته اند برای رفتن و مرگ و شهادت. 

سفره ی عشق و خانواده و فرزند، که از هر طرف، مجاز و حقیقت، دوست و آشنا نشسته اند پایش.

دنیا غریب الوقوع است برای منفجر شدن از هرچه درونش مخفی کرده، هوای ایستادن ندارد،

می تازد و معرکه می گیرد. دارد هماورد می طلبد برای آخر شدن.

اما من هنوز در خواب های سال های دورم، باقی مانده ام...

هنوز روزها در تقلای دویدن و زندگی کردنم و شب ها، در جنگ با گذشته. جنگ با دبستان، با کوچه های غروب کرده، با نیمکت های یخ بسته ی مدرسه ی راهنمایی و بچه های دبیرستان... 

مرا از توی خواب هایم بکش بیرون. دکمه ی ماضی ام را از جا دربیاور... قهرمان مبارزه با کابوس ها!

۱۴ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۹
فــ . الف

1 ) بس که متواضع و خاکی بود، روز اول تدریسش با آن جثه ی لاغر و قد نسبتا کوتاه، وقتی رفته بود پشت جایگاه استاد بایستد دانشجوها باور نکرده بودند مجید استادشان باشد و تیکه می انداختند که هنوز خیلی برایت این حرف ها زود است! معاون دانشکده را خدا رسانده بود تا دکتر را معرفی کند و بچه ها را تا آخر ترم از ترس تلافی بترساند. مجید که اهل تلافی نبود...

 

2) در زمان جنگ هر کاری می کرد تا کمبود فضای علمی و نیاز دانشجویان را حل کند. هم برای عده ای در خوابگاه کلاس می گذاشت و دروس پایه را درس می داد، هم می رفت سراغ آنهایی که به خاطر جبهه از درس عقب افتاده بودند. حتی اگر کلاس ها با دو یا سه نفر تشکیل می شد. بدون هیچ توقعی می رفت . حتی می نشست بالای سر یکی از فرماندهانی که دوستش بود و شروع می کرد به یاد دادن مسائل ریاضی. فرمانده از شدت خستگی دراز می کشید و دکتر که نگران بود از درس هایش عقب بیافتد با همان حالت فروتنی اش ، دو زانو یک مساله را چندبار توضیح می داد.

 

3) اهل بیت(ع) در تمام زندگی اش جاری بودند. خودش را زیر چتر ولایت شان می دید، حتی برای وفات حضرت عبدالعظیم حسنی هم مشکی می پوشید. اگر روز ولادت بعضی از ائمه بود و می دید شیرینی پخش نمی کنند خودش حتما این کار را می کرد. شده بود تقویم مذهبی دانشگاه. انگار با خودش و ائمه قرار گذاشته بود هر روزی که شهادت باشد اول کلاس 5 دقیقه خوب و جامع صحبت کند. 5 دقیقه ای که همه دلشان می خواست تا آخر ادامه پیدا کند. همان صحبت ها تا دم گریه می بردش.

 

4) برای راه اندازی یک رشته ی جدید در دانشکده مدت ها با دقت همه ی جوانب و دروس دانشگاه های خارجی را بررسی کرده بود. می دانست این رشته در هر کشوری چطور گذرانده می شود. حالا که به نظرش یک امر لازم الاجرا بود نمی خواست پایه ی آن علم بدون تخصص و مطالعه بنا شود. در همه ی مسائل همین قدر جدیت به خرج می داد. 

 

5) عروسی شان خیلی مجلل بود! سالن سلف سرویس دانشگاه را گرفته بودند و مهمان ها بعد از مراسم، عروس و داماد را تا خوابگاه متاهلی و سوئیت کوچک شان همراهی کردند. درس و دانشگاه شده بود نقطه ی عطف زندگی شان. به همین قدر سادگی و یک رنگی با تمام وجود می بالیدند.

 

6) نشانه گیری اش خوب بود، حالا که دکتر غرق مطالعه بود، دیگر نه موتور سوار را می دید که به درب سمت او بمب می چسباند و نه صدای راننده و همسرش را می شنید که می گفتند پیاده شو. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. صدای انفجار و خون و مجروحیت همسر و شهادتی که بالاخره موعدش رسیده بود.

 

7)  هرچه عکس از دکتر داشتند با پیراهن معمولی بود و یک لبخند مهربان همیشگی. دکتر را همه این شکلی می شناختند. اما برای مراسم تشییع دنبال چهره جدی و لباس رسمی تری می گشتند. در آن شرایط هم نمی شد سراغ خانواده بروند. آخر یکی از همان عکس هایی که در اردوها گرفته بودند را برداشتند و با فتوشاپ یک کت برای دکتر درست کردند. بعد هم شد عکس سنگ مزارش.

 

8) بعد از شهادت دکتر، در مجلس ختم کنار آنها که دم در به عنوان صاحب عزا می ایستند یک مرد سیه چرده ی لاغر اندام هم بود که کسی نمی شناختش. آخرهای مراسم از شدت ناراحتی حالش بد شد و آمبولانس خبر کردند. بعدا معلوم شد دکتر شهریاری برای این فرد خانه ساخته و خودش هم اقساطش را پرداخت می کرده است. این کارها از او بعید نبود اما هنوز هم شنیدن شان دل آدم را می لرزاند. 

 

__________________________________________________________

پ.ن ) من فقط به اندازه ی همین 8 بند بلدم از هشتم آذر، سالگرد شهادت دکترشهریاری یاد کنم و دوباره شرمنده شوم.

شاید، اگر، ممکن است، خیلی ها در برجام هم دنبال همین بوده باشند...

 

۹ نظر ۰۸ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۳
فــ . الف

به وقت محلی، باید بعد از برگشتن گوسفندهای نوذر از صحرا، کوله ی سبزم را برمی داشتم و تا سر دوراهی مغزکُش پیاده گز می کردم تا وانت جواد برسد و مرا به قیمت شنیدن حرف های صدتا یک غازش بگذارد در ایستگاه قطار. اسم مغزکش را خودم برای دوراهی اول ده انتخاب کرده بودم، از بس همیشه برای پیدا کردن مسیر درست خانه تا مدرسه دچار گاوگیجه می شدم و سرم سوت می کشید. 

به بچه های اول تا سوم تکالیف پنچ شب را داده بودم و برای سه چهار نفری هم که به زور نمره دادن کلاس پنجمی به حساب می آمدند دوسه تا درس جلوجلو گزارش رد کردم تا سر ماه که بازرس می آمد گفته باشم در این یک هفته ی مرخصی ام کاری عقب نیفتاده. 

همه چیز طبق برنامه ریزی من پیش می رفت، اگر وانت جواد با میرزاحسن بقال تصادف نمی کرد و بلبشوی محلی راه نمی افتاد. هیچ کس راضی نمی شد وانت را جابه جا کند و دوتا طایفه تازه فرصت پیدا کرده بودند برای هم شاخ و شانه بکشند. باید قید رسیدن به تنها قطاری که تا تهران می رفت را می زدم و دنبال پیدا کردن یک وسیله ی نقلیه ی دیگر روانه ی شهر می شدم. حتما تا الان مهدی و سید دیگ های نذری را آورده بودند توی حیاط حسینیه و داشتند برای خودشان تمرین دم پایانی می کردند. قول داده بودم هرطور شده پنج شب دوم دهه را کنارشان باشم و میان داری کنم. اما تنها بلیطی که گیرم آمده بود به شب تاسوعا می خورد. بچه هیاتی پاکار هرسال حالا اسیر یک مشت دهاتی زبان نفهم شده بود که هرکدام شان داشتند جلوی رفتنش سنگ می انداختند. هوا داشت تاریک می شد و جرات نداشتم پیاده تا سر جاده بروم چه رسد به شهر.

کوله ام را انداختم روی زمین و جست زدم روی چینه ی کوتاه دیواری که به زور تا شکمم می رسید. زن های ده توی حیاط خانه هایشان مشغول شیره پزی بودند و هرکدام یک دبه برای حلوای ظهر تاسوعا کنار می گذاشتند. تمام عزاداری شان ختم می شد به همین قسمت. آن وقت حاجی و بچه ها هرسال می رفتند یکی از معروف ترین مداحان کشور را دربست می آوردند توی تکیه و آنقدر بهش می رسیدند تا یک دقیقه هم کم نگذارد. از بچگی پای منبر و بیرقی بزرگ شده بودم که شب های محرم تا سه تا خیابان چپ و راست خودش را شام می داد و از زور جمعیت منفجر می شد. اینجا اگر می خواستم بچه های مدرسه را هم با اهالی حساب کنم سر جمع به هفتاد نفر نمی رسیدیم. برای اینکه بتوانم جواب آخرین پیامک مهدی را بدهم باید تا ته تپه ی امامزاده می رفتم و برمی گشتم. هنوز جمله ی حسرت برانگیزش داشت توی گوشم وزوز می کرد. "کجایی پسر. اینجا غوغا کردیم" 

دیگر دلم نمی خواست بدانم چه خبر است. شب های رفته به خودم وعده داده بودم تاسوعا و عاشورا سنگ تمام می گذارم و الکی به چیزهای دیگر مشغول میشدم تا یادم برود. دیروز برای بچه های کلاس از هیأت تعریف می کردم و مقابل چشم های هاج و واج شان آرام و قرار نداشتم تا زودتر به مراسم امسال برسم. هرچه قدر بیشتر توضیح می دادم که مداح چطور بعد از روضه خوانی حلقه های سینه زنی را جمع می کند و همه به ولوله می افتند سرهایشان کج تر می شد و نگاه شان مات تر. دلم می سوخت که نمی توانند هیچ وقت چنین بهشتی را تجربه کنند. به سن و سال آنها که بودم از یک ماه قبل تر، کمکی حاجی می رفتم برای تمیز کردن حسینیه و جور کردن بساط نذری. دل توی دلم نبود تا محرم برسد و شب ها بین هروله کردن مردها گم شوم.  جایی که مرا به عنوان سربازمعلم فرستاده بودند حتی تلویزیون هم نداشت. حالا دست از پا درازتر داشتم برمی گشتم به خانه ی 20 متری ام. گوشه ی اتاق نمور و کاهگلی. مهدی نمی توانست گزارش لحظه به لحظه بدهد و تکیه بدون من داشت پرشورتر از هرسال برات کربلا و اشک روضه می داد به بقیه.

سرم را گذاشتم روی سفتی کوله پشتی و چشم هایم را بستم. حاجی از آخر آشپزخانه داد می زد پس این چایی چی شد . سید دنبال من می گشت و هرچه صدایم می کرد من جوابش را نمی دادم و برای خودم زیر علَم یواشکی اشک می ریختم. اما نوحه را کس دیگری داشت می خواند. هیچ کدام از مداحان نفس دار تهران نبود. یک صدای آشنای بچگانه می آمد . احمد، کلاس پنجمی دیلاقی که همیشه دیر می رسید سر کلاس و زود می رفت داشت نوحه ای که دیروز برایشان خوانده بودم تکرار می کرد. از جایم پریدم و در را باز کردم. 

پنج شش نفری حلقه زده بودند و با هر حسین حسین که می گفتند به جلو خم می شدند و با هم سینه می زدند. دخترها با چادر رنگی های دراز مادرهایشان عقب تر ایستاده بودند به گریه کردن و احمد همانطور که چشم هایش را بسته بود صدایش را بلندتر می کرد " ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، سقای حسین سید و سالار نیامد"

 

_____________________________________________________________

کشتی نوح نشد منتظر هیچ کسی ، این حسین علیه السلام  است که با خود همه را خواهد برد ...

۱۱ نظر ۰۷ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۶
فــ . الف

دور و برم پر است از کاغذ و مقوا و تور و چسب های شُره کرده. پاکت های آماده شده را روی هم چیده ام یک گوشه و هر دقیقه نگاهشان می کنم تا از بیشتر شدن شان ذوق بیاید در دلم. اما دلم اینجا نیست، پابرهنه دویده تا صحن انقلاب و دارد کنج ورودی اش صلوات خاصه زمزمه می کند. نقاره می زنند، دارم یکی یکی این همه اسم رضا علیه السلام را می گذارم توی پاکت و با هرکدام غرق می شوم در رأفت بی انتهایش، روبان های طلایی و صورتی را گره می زنم و خودم را دخیل پنجره فولاد می کنم. هنوز خیلی حرف مانده که باید در گوش خدا و اهل بیتش بزنیم. هزار شکر به جا نیاورده و هزار قول و قرار تازه.

وقتش رسیده که با همین جانِ شیفته و روح پرکشیده، زیر قندهایی که بالای سرمان می سابند و توی دل ما آب می شود به کلمه های مقدس خدا بله بگوییم. این همه اسپند روی آتش شدیم که دست آخر امام رئوف مان ما را سر سفره اش بنشاند و وکیل این عشق شود . کاش تمام دنیا چشم می شد تا قدرت دیدن این همه اعجاز را داشته باشیم!

کاش تمام دنیا چشم می شد تا قدرت معجزه کردنش را همه ببینند !

____________________________________________________

پ.ن1 ) خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو ...

پ.ن2 ) یکی از مسائل مهم این است که رسم خواستگاری رفتن و وساطت کردن برای ازدواج دخترها، متأسّفانه کمرنگ شده؛ این چیز لازمی است. افرادی هستند -سابقها همیشه معمول بود، حالا هم با کثرت نسل جوان در جامعه‌ی ما، باید این رواج داشته باشد- پسرهایی را می‌شناسند، به خانواده‌ی دختر معرّفی میکنند؛ دخترهایی را می‌شناسند، به خانواده‌ی پسر معرّفی میکنند؛ تسهیل میکنند و آماده‌سازی میکنند ازدواج را؛ این کارها را بکنند. هرچه که ما بتوانیم در جامعه مسئله‌ی مشکل جنسی جوانها را حل کنیم، این به نفع دنیا و آخرت جامعه‌ی ما است؛ به نفع دنیا و آخرت کشور ما است.  

/مقام معظم رهبری  ۱۳۹۴/۰۴/۲۰/

پ.ن3 ) همیشه دلم می خواست کارت دعوت مان و محتوای متنی اش با حالت های فانتزی متداول متفاوت باشد؛ نشستم به طرح زدن و درست کردن پاکت ها، ثمره اش شد این

شاید برای برگزاری یک جشن مذهبی نشود کار زیادی انجام داد ، اما می شود خیلی از کارها را برای رضای خدا انجام نداد. یک توسل و توکل همه جانبه می خواهد و یک همسر همدل و همراه و ...

۱۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۷
فــ . الف