و ذهـن پلکـ مےزند

و ذهـن پلکـ مےزند

در ذبـح ِ بی رحـمـانه ی کلـمـات ...

صندوقچه

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

مهر و محبت این خانواده که ذره ذره در دلم قد کشید ، چشم هایم را سپردم به عمل پیوند .

وصل شان کردم به کوچه ی سمت چپ بدنم . همانجا که پای هر زمین خوردن و لغزیدن ، رگ و پی ام را به لرزه می انداخت و مرا با همان گیج و منگی غفلت ، آویزان کلون در خانه شان می کرد . به خیالم که هزار بار هم اگر انگ رفت و آمد به پیشانی ام بخورد باز صاحب منزل ، نمک سفره اش را دریغ نمی کند از مایحتاج یک آدم عاصی و آشفته .

اینطور نگاهم نکن که خودم شکسته بند احوالاتم شده ام ، عمری گذشته از مادرت. نَمی  نشسته به استخوان هایم. اما می بینی که هنوز سفره ی سبز صلوات مان ، گوشه ی خانه پهن است . من تو را از روضه های شب پنجم و ششم محرم دارم . روضه های غربت مدینه ی بانو . همان اشک هایی که پای کرامت آقا و مظلومیت شان صورتم را حرارت می داد و دلم را گرم می کرد . همان وقت هایی که خیلی تر جوان بودم و عاشقیت برای هر کدامشان ، در وجودم راه داشت. نذر کرده بودم اسم آقا توی خانه ام بپیچد، یک حسن بگویم و صدتا ستاره ی بهشتی از بغلش بریزد بیرون . همان شال سبز بچگی هایت را هم از اولین سفر کربلا ، به نیت داشتنت تبرکی آورده بودم و همه ی سوغات روی دوشم شده بود . سنگینی اش را تا آمدنت با خودم کشیدم . سنگینی یک نذر و خواسته ی بی مقدمه را . تا همین حالا که قد کشیده ای و نشسته ام به نوشتن، روزی صدبار پاپیچم شده ای که از روز تولدت بگویم و نیمه ی رمضان هایی که دل توی دلت نبود تا کمکی پدرت ، افطاری ببرید برای ایتام . اولین بار نشاندمت روی زانو ، از بچه های چشم به در منتظری گفتم که دلخوش به شانه های مردانه ی امام بودند ، تا خودت و کودکی هایت را دور از این خاندان نبینی و غریب نمانند در ذهنت . شال امانتی را انداختم دور گردنت و سنگینی یک زندگی آمد روی دوش تو . می دانستم برای درک اندازه اش ، خودم بیشتر از هرکس دیگر مسئول بودم، خودم بیشتر از هرکس دیگری مشتاق بودم که دِیـنم را پیش آقا ، با تربیت تو ادا کنم .

در و دیوار خانه مان که رنگ و بوی هیئت می گرفت ، معصومیت چشم هایت بیشتر می شد . انگار خدا می خواسته با این چشم های همیشه زلال ، طلب مرا به داشتنت متذکر شود . طلب مرا به پاکیزگی یک حیات نو . با مهر همین خانواده .

در تمام این سال ها سعی کردم که یادت بدهم گمشده ای داری و هرچه بزرگ تر می شوی ، باید برای پیدا کردنش تندتر و صاف تر قدم برداری . یادت بدهم، خود گمشده ی خوبت پیش افکار و ابزار مزاحم و بی حواسی های مکرر نیست . اگر دست به دیوار هم شدی و کورمال کورمال خودت را رساندی پای بیرق اهل بـیـت (ع)، قرص و محکم همانجا بایستی و برای رشد درونت پیش خود خوب کامل شان دست دراز کنی . یادت بدهم ، چطور تفاوت نور واحد را از زرق و برق ظلمت آفرین دنیا متوجه شوی و شاخص و اندازه ات چه باشد.

حالا کفش جفت کرده ای برای رفتن . خودم دارم ساکَت را با عشق می بندم و منتظرم حرف های ناتمام مادرانه ام که برای فاش شدن بی قراری می کنند ، ته بکشند و همسفرت شوند . هنوز پشت سر هر قدم برداشتنت ، حدیث کسا می خوانم تا مبادا از مرحمت و کرم شان بی نصیب بمانی و بمانیم. تا مبادا آنجا که رسول خدا(ص) اذن ِ آغوش می دهد به صاحب حوض کوثرش ، دست رد بزند بر سینه ام بابت پرورش تو . تا همیشه روسفیدم جان ِ مادر . نه ؟

دم آخری نگران گرمای هوا و زبان روزه ات شده ام که نکند وسط کار کردن و خدمت به خلق خدا ، کم بیاوری . یواشکی چندتا شیشه خنکی جات ، برایت گذاشته ام و یک کیسه هم بابونه ، که به جای چای، مرهم خستگی و معده ات باشد .

دلم را ریسه بندی کرده ام بابت لحظه های خوشی که داری و شاید دیگر وقتش شده از دور تماشایت کنم ...از دور، مثل آن وقت هایی که در خیال داشتنت غرق می شدم و به چشم هایت که تنهایم نمی گذاشتند خیره می ماندم .

 

+ از سری نامه های بی مقصد.  برای محمّد حسـن م . 

___________________________________________________________

پ.ن ) ماه عسل امشب ، قصه ی چندتا خانواده ی از هم پاشیده بود با غصه ها و رنج های خودشان . کاری ندارم به قضاوت کردنشان و غیره . اما ترس سامان نگرفتن یک زندگی برای همه ی خانواده هایی که آرزوی خوشبختی بچه هایشان را دارند همیشه هست . مثل این چند وقته که آخرین اخبار طلاق و ناکامی آدم ها بیشتر و بیشتر توی خانه ما و احتمالا خیلی خانه های دیگر می پیچد و پدر و مادرها اظهار نگرانی می کنند . ته و توی اینچنین قصه هایی هم ، اتفاقا مثل مهمانان ماه عسل یا ختم می شود به ذهن بیمار و بی اعتماد طرفین ، یا مادیات و حق و حقوق یا محبت و متعلقاتش...

آنچه که این وسط کمرنگ به چشم می آید یا اصلا دیده نمی شود جای خالی تفکر اسلامی ست . تفکر اسلامی ، بست نشستن زن در خانه و قر و فر آمدن برای شوهرش نیست . به روزبودن و حضور پررنگ زیاد از حد هم نیست که گاهی این دو با هم به اشتباه گرفته می شوند و گندش در می آید ...

مهم یادگیری وظایف و نقش متقابلی است که دو نفر مسلمان بر عهده دارند و خدا بر مبنای آن وعده ی کمال و آرامش را در زندگی مشترک شان می دهد . مهم دور افتادن ما ، از همین تفکر اسلامی و زندگی اسلامی است که نمی گذارد با خاطر جمع ، سقف های مشترک ایجاد شوند .

 

چند توصیه ی فشرده +

۱۳ نظر ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۱:۳۳
فــ . الف

بی برو برگرد ترین استغفار  +

۳ نظر ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۱:۲۷
فــ . الف

من یک تیرماهی خسیسم به خرت و پرت هایم . هیچ وقت خدا نمی توانم تصمیم بگیرم باید کدام تکه از وسایل و کاغذپاره ها و خرده ریزه هایم را دور بریزم. هیچ وقت خدا نمی توانم بین آن قسمت از لوازمی که جای اضافی اشغال کرده اند و مایه ی غر زدن اهل خانه وقت اسباب کشی می شوند و هر دفعه به وزن و میزانشان هم افزوده می شود فرق بگذارم و از هم جدایشان کنم. من حتا گاهی که با بدبختی تمام ، راضی می شوم از چیزی دل بکنم، برای خودم تا ته قصه اش را می سازم و مثل فیلم ها ، سطل زباله ای را تصور می کنم که مثلا یک روز بعداز ظهر قبل از رسیدن ماشین شهرداری ، توسط یک نفر دیگر که عادت به بررسی زباله ها دارد و اینطور زندگی می گذراند ، زیر و رو می شود و عزیز دور انداخته ی من به دست او می افتد ، بعد هم لابد می رود آن سر شهر ، یک نقطه ی دور ، می شود متعلق به دختری که کمی هم شیرین می زند و توی یک محله ی آش و لاش ، با مادر و برادر دست بزن دارش زندگی می کند . سرآخر انقدر به آن تکه وسیله ی مسخره عشق می ورزد که برادرش کفری می شود و پرتش می کند از خانه بیرون ، بعد از آن شاید بیفتد دست یک پیرزنی که از قضا او هم خرت و پرت جمع می کند ، شاید هم یک تیرماهی دیوانه ی دیگر که حریص است به هرچه رنگ و بوی خاطره دارد . به هرچه که مهر گذشته خورده روی پیشانی اش و فقط آدمی که می تواند مرض خودآزاری داشته باشد ، دلش می خواهد توی گذشته ای که مثل جادوگرهای طلسم به دست ، آدم را بیهوش می کند ، غرق شود ...

___________________________________________________

پ.ن1 ) ماه اسباب کشی ات دوباره رسیده . ماهی که تو به من جرأت دور ریختن خرت و پرت های اضافه ی زندگی ام را می دهی . دور ریختن هرچه که بین من و تو فاصله می اندازد . نه . تو و من بهتر است . این تویی که همیشه زودتر، با دست های باز ، اشاره ام میکنی به آغوشت که نزدیکت شوم ، ولی من انقدر با انواع دور ریختنی های مزاحم ، جلوی پای خودم را اشغال کرده ام که در هر گام برداشتن ده بار زمین می خورم .

بنده ی شلخته ات را ببخش. در همین ماهی که شفا میدهی به ذهن ها و دل های آشفته .

« و انّ الرّاحل الیک قریـبُ المسافةِ و انّکَ لاتَحتَجِبُ عن خلقِک اِلّا ان تحجُبَهم الاعمالُ دونـک ... »

( و هر که به سوی تو سفر کند راهش بسیار نزدیک. و تو از نظر خلق پنهان نیستی، جز آن که آمال و آرزوهایی که به غیر تو دارند حجاب آنها از شهود جمالت گردیده است )      /دعای ابوحمزه ثمالی/

پ.ن2 ) ما سپر انداختیم ، گر تو کمان می کشی ... !

 

                         

                                                                                                                                                            

۱۰ نظر ۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۲:۱۰
فــ . الف

حال شب امتحانی را دارم که به خواب و بی خیالی طی شده و حالا ، دلواپس فرداست...

الهی ، کأنی بنفسی واقفةٌ بین یدیک ...

باید به تعداد سال هایی که از عمرم گذشته ، کفاره ی واجب بدهم ،

در قضای تمام وقت هایی که در دوست داشتنت خیانت کرده ام ...

فقد جعلتُ الاقرار بالذّنب الیک وسیلتی !

همیشه آخرش سلاح من همین بوده.. کرم تو ! 

___________________________________________________

پ.ن) خیلی که بچه بودم ، فکر می کردم نه یا ده سالگی یعنی انتهای یک عمر .

فکر می کردم آدم ها وقتی بزرگ ِ بزرگ باشند سن شان در همین جا ته می کشد . مثل کودکانی که اندازه ی شمارش شان ، بین یک تا ده خلاصه می شود ، حتا در تخمین دوست داشتن بقیه . 

ذهنم که وسعت بیشتری پیدا کرد ، در سن و سال هم دچار تردید شدم . بعد از آن رسیدن به 18 سالگی مثل یک رویای صورتی دخترانه، برایم پر بود از حس و خیالات بی پایان. حالا از آن روزها آنقدری گذشته که بازگشت به عقب و فکر کردن به آدم دیروزی که بودم مثل یک راه پله ی طولانی ، خسته کننده و نفس گیر شده باشد . حتا خاطرم نیست چقدر لذت همان 18 سالگی را بردم ...

ایستاده ام در آستانه ی جوانی . با قدم هایی که هر سال در این روز مرا به اعداد ِ بیشتر، نزدیک می کنند ...

روز تولدم. دلم ترس کودکی ام را می خواهد در مقابل ته کشیدن عمری که می گذرد .

 

                               

۱۰ نظر ۰۴ تیر ۹۳ ، ۰۲:۳۱
فــ . الف